تبليغاتX
محمد فرخ طلب

محمد فرخ طلب

شیشه به شیشه

خدایا مرا در آغوش بگیر

                            پر از بوسه های مهربان

کآسمان گر بگیرد

 

دستی برسان این لب بیچاره رسیده است

خون در رگ خشکیده ی این تاک دویده است

انگار خدا لطف نموده است که چندی است

خورشید به هر گوشه ی این باغ دویده است

تو آمده ای تا بمکی خون مرا شیشه به شیشه

الحق که خدا ناف مرا با تو بریده است

ای وای چرا درد تو اینقدر عجیب است

آنگونه که انگار مرا مار گزیده است

صد بار گذشتم بخدا از تو و دیدم

تقدیر مرا سوی تو هر بار کشیده است

من دشت تر از دشتم و در وسعت این دشت

هر بار کسی از در این خانه رمیده است

باید بروی سهم من این است بمانم

بادی به سرم آمد و انگار پریده است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:49  توسط محمد فرخ طلب  |