تبليغاتX
محمد فرخ طلب

می خواستم این غزل را در اولین روزهای بهار پیشکش حضورتان کنم . اما ماند برای حالا . حالا که برابر است با روز میلادم . 22 بهار . چقدر کم می دانم . چقدر کم محبت کرده ام و چقدر کم گفته ام دوست ات دارم . حالا به اندازه ی تمام ندانسته هایم به دل ربایی محبت فریاد می زنم دوست تان دارم . بهترین ها را برای تان می خواهم . از خداوند زیبا و بی همتا عشق را برای تان می طلبم و از حضور پر مهرتان برای خودم . چقدر دل تنگم برای چیزهایی که مرا می نوازد و دستی که مرا می کشد به دور دست ها . چقدر رد پای این دست برایم شور انگیز است . چقدر دل تنگم که دل تنگی ام غم نیست که هر چقدر دل تنگم شادم . چقدر شادم که دل تنگم ...

 

 

مثل رؤیای خیس هر شب من لحظه ها را بنوش و کاری کن

گرد ها را گرفته ام تو فقط گل بپاشان و آب یاری کن

پل زدم تا بیایی و بروی ، جای پای ات چقدر آبادی است !!

با توام ای حضور عالم تاب با من احساس هم جواری کن

نذر ما هر چقدر می کاریم در حساب شما پس انداز است

لطفاً از خوشه خوشه گندم زار لرز و سر گیجه را فراری کن

راستی هر چقدر می خندم صد برابر به فکر باران ام

خشکسالی جزای سنگینی است بین ما را میانه داری کن

برف این دفعه خوب باریده شانه ها مان به دست او گرم است

مثل یک چشمه قُل قُل از دل ما زندگی را بجوش و جاری کن

قلب ما تند و تند می کوبد ، تا که مهمان چقدر شیرین است ؟

بقچه بر دوش و ... منتظر هستیم چشم ما را به خود بهاری کن

 

رشت

+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 5:37 |

خدا را شکر می کنم برای همه ی آن چیزهایی که دارم

خدا را شکر می کنم برای این که هستم

خدا را شکر می کنم برای آن چه هستم

خدا را شکر می کنم برای وجود مادر

خدا را شکر می کنم به وجود پدر

خدا را شکر می کنم برای حضور خواهر

خدا را شکر می کنم برای وجود شوهر خواهر

خدا را شکر می کنم برای رفیقانی که هستند

خدا را شکر می کنم برای نفس هایی که با من است

 

برای شب ها و روزهایی که در من است ، برای رایانه ای که در اتاق دارم ، رادیویی که شجریان را از آن می شنوم ، افتخاری را ، قربانی را ، سراج را ...

خدا را برای لباس هایی که دارم ، عطری که دوست دارم اش ،  تلفن همراه و هر چه که در اختیارم هست و شاید از آن غافل شوم

 

خدا را شکر می کنم برای اشک هایی که همیشه داغ است و به راه ...

خدا را شکر برای کوچک و بزرگ های زندگی ام

خدا را شکر می کنم برای آرزوهایی که دارم

خدا را شکر می کنم برای این که خدا را شکر می گویم

*حالا این فاصله را سپید بخوان !!!!؟*

 

 

خدایا مرا در آغوش بگیر

گرم

پر از بوسه های مهربان

که آسمان گر بگیرد ...

 

و خدا را هزاران شکر که شعر هنوز با من است

خدا را شکر ...

 

برای تان بهترین ها را آرزو می کنم ، لبخد هایی بلند ، آغوشی که همه را در بر بگیرد ، دستانی که بوی خوش اش فضا را برقصاند و دلی که محبت هزار بار به آن کوک شده باشد !!!

می بوسم تان مهربانان ...

**سال 1387 بر همه خجسته باد**

 

بی بهانه دوست ات دارم

                                 کمی تا قسمتی ابری ...

  ***

زیر سر ات شکوفه شکوفه

                        توی آستین ات بهار داری

حادثه ای غیر مترقبه ام

که سیل ببارم

                  که جاری شوی

که حتی توی سینه ی کوه

                       جای دنجی برای آواز های تو هست

بیرون می زنم از خودم

                            تا ...  تو                   قدم بزنم

تن ام را به آب بزنم

                     جان ام را به سر  بزن ام

دل را به هم بزنم

که عطرش بپیچد توی هوا

 

که هر که رد شود شکلک در آورم ، هوار بکشم

 

اخم هاشان را بخندم

 

فرار هاشان را تعقیب کنم

 

من تو را بسیار بسیار خجالت می کشم

 

من تو را بسیار بسیار بسیار می لرزم

 

باد می آید

 

شاید باران را هم خبر کند

 

حوله بیاور سرم را خشک کنم

 

باید زود برگردم ...

 

فروردین ۱۳۸۷

رشت

+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 17:56 |

این بار صدای پای بهار را بهتر می شنوم . به او نزدیک ترم و لحظه شماری می کنم برای لحظه هایی خوب و روشن . تمام لحظه ها مهم اند و زندگی همین حالاست .بنابراین همین حالا شما را دعوت می کنم به یک غزل . دوست دارم تان ...

 

بعد از این تا می شود از غصه دوری می کنم

امتناع از خنده های خشک و صوری می کنم

لب به لب جانم پر از بوی خوش لبخند توست

سر به زیری مرده و دیگر جسوری می کنم

غصه یک چیز است و غم از دور تر ها همسرم

خاطرش را همدم فنجان و قوری می کنم

اشک هایم بی اراده برکه ای شور آفرید

محض تمرین طعم دریا را مروری می کنم

من قزل آلای رودم ، عشق را بو می کشم !

خانه هر جا هست ، باشد ، من صبوری می کنم

اسفند ۱۳۸۶

رشت

 

+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 7:24 |

ü    حضرت محمد ، پیامبر خوبی ها (درود خدا بر او باد) : سخاوت درختی از درختان بهشت است که شاخه های آن در دنیا آویزان است . هر کس با سخاوت باشد ، خود را به شاخه ای از شاخه هایش آویزان کرده است و آن شاخه او را به بهشت می کشاند .

 

ü       این مطلب را در وبلاگ عالین نجاتی خواندم و  تحلیل جالبی است!!

استاد چونگ : تکامل هر یک از افراد بشر در چند مرحله بعمل می آید ولی مراحل عمومی که در همه موارد صادق است سه مورد است : نخست بیدار کردن احساسات لطیف و افکار بلند به وسیله اشعار و سرود های عالی ، زیرا این ها صورت های زیبا و دل ربای زندگی پاک و با صفا را نشان می دهند و می آموزند . دوم استوار ساختن این صورت ها به وسیله اعمال روزانه زندگی . سوم تکمیل این اعمال و اشکال به وسیله موسیقی ، زیرا این صنعت رو حانی احساسات و افکار و کردار آدمی را با هم دمساز می سازد. کنفوسیوس(از کتاب مکالمات)

 

ü      غزل

یک سو توئی و آن طرف میز دیدنی است

دستان بی اراده ی من نیز دیدنی است

 

دندان به گوشه های لبم آشنا شده

در بین ما احاطه ی پاییز دیدنی است

 

من لحظه لحظه پیش تو هستم تکان نخور

این فصل خوب و خاطره انگیز دیدنی است

 

هر چند سمت و سوی شما آفتابی است

این آسمان ساکت و سر ریز دیدنی است

 

حالا لباس دور تن ات حرف می زند

این مرد پشت صحنه گلاویز ، دیدنی است

 

***

تصویر باز کوچه ، قدم های ریز ریز

تأثیر من به هر کس وهر چیز دیدنی است

 

ü      سپید

 

بی واژه حرف می زنم

                             با تو

یک آن کافی است

                         رها شوم

در آغوش ات 

تصور کلمه لباس است

                         لباس در تن هر کس

                                     مثل این شعر که شاید

برایت گشاد باشد

 

             خوردنی های زیادی هست

                          مثل تو

    اما

           هر وقت میل می کنم

 تو را

                                                 عطسه ام می گیرد

در حرکتی و فقط کام می گیری

بخند

                    سرفه امانم را بریده

.

.

.

 راستی :

 

       از آغوش منظور خاصی ندارم!!

 

ü      رباعی

ای عشق ...

باید همه جا رو به تو تعظیم کنیم

دیدار تو را وارد تقویم کنیم

بالا تر از آنی که فقط مال کسی

                                                 بگذار تو را با همه تقسیم کنیم

ü      ترانه

نه به داره نه به باره

اشک ما رو در میاره

سر شب تا خود فردا

شُر شُر حادثه داره

هر کسی باشه همینه

آره این رسم زمینه

فاصله فکر عبوره

واسّادن عین غروره

***

رو به راهی گریه دارم

پر خنده زار و زارم

دل پری باشه برا من

ای بلا نسبت آهن !!

پا به پا شو جاده جوره

واسّادن عین غروره

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 4:41 |

به نام خداوند عشق و محبت

و

درود بر شما که عاشقانه دوست دارم تان ...

 

درگذشت اکبر رادی را گرامی می دارم . نمایشنامه نویس خوب گیلانی . امیدوارم مهربانی خاصه ی خداوند شامل حال او شود .

و توسط جام جم خبر دار شدم :

مراسم پاسداشت اکبر رادی ، 24 دی ماه از سوی مرکز تئاتر تجربی پردیس هنرهای زیبا برگزار می شود .

در این مراسم قرار است علاوه بر استادان گروه نمایش پردیس هنرهای زیبا همچون نغمه ثمینی ، فریندخت زاهدی ، تاج بخش فناییان ، محمود عزیزی و ... تمام مدیر گروه های نمایش دانشکده های تئاتر دانشگاه تهران نیز حضور داشته باشند . همچنین هنرمندانی چون بهرام بیضایی ، محمد رضایی راد ، محمد یعقوبی ، میکاییل شهرستانی ، خسرو حکیم رابط ، بهزاد قادری ، پوران صارمی و ... نیز در این مراسم حضور خواهند داشت .

 

قیصر در قاب نقره

جام جم : مجموعه عکس های زنده یاد قیصر امین پور در قالب کتاب «قاب نقره» منتشر شد . این کتاب مجموعه عکس های دکتر امین پور از کودکی تا بزرگسالی است و شامل عکس های مریم زندی ، مرتضی فرج آبادی ، جواد منتظری ، آرش خاموشی ، احمد معینی جم ، سمانه غلام نژاد ، محسن سجادی و ... از زنده یاد امین پور است .

 

و مسرت فراوان از جهت

قرار گرفتن شخصیت های ایرانی در فهرست مشاهیر یونسکو

جام جم : توسط گروه فرهنگ و هنر جام جم خبر دار شدم نام «سید جمال الدین اسد آبادی» (همزمان با یکصد و پنجاهمین سال روز زندگی) ، «ابوعبدالله رودکی» ، «ابوالمجد سنایی غزنوی» و «امام محمد غزالی» (همزمان با نهصد و پنجاهمین سال روز زندگی) در سال 2008 و نام «شیخ بهایی» برای سال 2009 (همزمان با چهار صدمین سال روز زندگی) در فهرست مشاهیر یونسکو ثبت گردید .

 

به بهانه ی دل نشین تولد مسیح مهربان علیه السلام

سال نو میلادی را به خدمت هم وطن های عزیز مسیحی شادباش می گویم و لحظه های خوش و شیرین برای شان آرزو می کنم

 

و ماه محرم

یاد آور روزهای شهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ، حضرت امام حسین علیه السلام ، حضرت ابوالفضل علیه السلام و شهدای کربلا ما را به فکر فرو خواهد برد . و نتیجه ی این فکر چیزی جز شادی نخواهد بود . شاد بودن برای ایمان ، شاد بودن برای آزادی ، شاد بودن برای عشق و شاد بودن برای نیکی ها ...

 

این روز ها

             تنهایی ام را دُور شهر

قدم می زنم

چیز عجیبی نیست

             چشم هایت را ببند

در صف اتوبوس یا پیاده رو

در حال رفتنی و هر روز

ایستگاهی را دوان دوان می میری

که شاید در آینده ای نزدیک تو را اکران کنند

شکایت نکن

انتظار چیز خوبی است

از هر طرف بروی به خودت می رسی !!!

هنوز نفهمیده ام چرا ماشین ها

                              حرکت شان برخلاف من

حالا از آن های به اندازه ی یک بوق

                                و اگر صدایی از من شنیدی

شاید آن میدان در دست احداث تو باشی

که دُور ات بگردم

لطفاً آغوش ات را باز کن

پدیده ها حافظه ی خوبی دارند

 

و خط خطی هایی تقدیم به ...

 

مثل کتابی پر از خط خطی سرنوشت

می شود از این در و گاهی از آن در نوشت

 

این دو سه خط پاره را می شود انداخت دورر

جز که مزین کنی از گل پر پر نوشت

 

حادثه در حادثه قصه ی زنجیر وار

می شود این کوله را سهم پیمبر نوشت

 

یا که کمی کج کنی دوش به دوش علی

نصفه شبی گریه هاش لحظه ی آخر نوشت

 

این همه یک گوشه از دشت پر از تشنگی است

تاختن اسب را می شود از در نوشت

 

معنی در آتش است آتش در سوزناک

گرد به جا مانده را می شود از بر نوشت

 

گرچه گلی روی خاک زیر سم اسب هاست

می شود این صحنه را از همه سر تر نوشت

 

بعد خداحافظی با دل خون می شود

مطلع یک شعر را گریه ی خواهر نوشت ...

 

۲۲ دی ماه ۱۳۸۶

رشت

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 23:45 |

بهانه های زیادی برای دلتنگی و شادی هست . من در این کوچه ها دنبال یقین عشق می گردم و چشمم به راه . گاهی دلتنگ گاهی غمگین گاهی شاد گاهی گاهی ...

خواهرم ازدواج کرد و رفت به خانه ی قشنگش و زندگی مشترکش را آغاز کرد . اکنون هم در راه مشهد هستند . همین کافی است برای دل تنگی هام . منی که بی دلیل دل گیرم . شادم به شادی شان و این که هر دو خوب اند اما نمی توانم انکار بکنم حس عجیب صدایم را . و حالا این منم به سپیدی یک غزل و ترانه ای که یادم آمده ...

تقدیم به قلب مهربان شما

 

 

نگران ایستاده ای و به پرچین های بافته ات

نگاه می کنی که گله گله رام تو بودند

نیمه شب ها

برهنگی ام را می پوشم

کوچه لباس هایم را اشتباه می بیند

در من چیزی فرا تر از دیوار های کاهگلی معمولی است

می توانی صبور باشی

اما تو حرف های خودت را هر جا اخم کنم

جا می گذاری

فکر کن اگر این پیشانی

چروک های یک مرد اتو کشیده باشد

من طرح می کنم

می پیچم

می پیچانم

و به جای انگشت های کوچکت وا می کنم

گره گره

 قلبم را

هوا خنک است

من خوبم

تو عرق کرده ای

زبان سرت نمی شود

من سر پایین چشم هایم به جای تو می بیند

دست کم بگیر

افتادنم را

دست کم نگیر

دستم را

از پرچین های دور خانه ات دلم می گیرد

من آن طرف رود

منتظرم

بافتنی هایت تمام نشد ؟؟

 

 

و ترانه ی دل تنگی

 

 

با تو عاشقانه گفتن یه شکوه پاک و ساده اس

رقص بی بهونه ی دل پا به پای خیس جاده اس

تو یه چشمه از خیالی خیسه از تو گونه هامون

می ده حس گریه بودن دست تو به شونه هامون

فارغ از هجوم تردید مثل آینه صاف و ساده

چاره ی نخوردن چشم واسه تو و ان یکاده

مهر پیشونی ندارم ! منو از سفر جدا کن

بکش از میون حرفا عادتا رو جا به جا کن

باید از خدا بپرسی ، با ستاره در به در شی

آره اشتبا نکردم ... ، می تونی ستاره تر شی

واسه خاطرت ندیدم واسه خاطرت نبودم

فکر احتیاج دستات شده طرح تار و پودم

***

من زمین بی نصیبم تو یه آسمون سخاوت

زیر طاق پر ستاره ت پر سفره های برکت

سرد راه تنگ سینه م هیزما رو شعله ور کن

گاهی ام شبیه ما باش این یه بارو ساده سر کن

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 13:29 |