محمد فرخ طلب
!عشق را بو می کشم
سرسبز تر از هرچه بهاری بانو
محشر شده ای، حرف نداری بانو
بدجور دلم گرفته، خوب است اگر
بر روی لبم بوسه بکاری بانو
تقریبا! یک سال می شد که غزلی از من متولد نشده بود. بارها بیت هایی به سراغم میومد و تو انبوه پریشونی ها و ندونم کاری ها از دستم پر می کشید و من می موندم و حس تلخ و بد بی شعری. داشتم شک می کردم که بتونم حتی به ظاهر هم که شده شعر بگم! واقعاً دردناک بود. تا اینکه چند روز پیش حال و هوایی پیدا شد و بعد از مدت ها(بی شعری) این شعر متولد شد. خیلی خوشحالم.
امیدوارم که مقبول بیفته:
تا بیایی دل من آب شده، دیر نکن
بی خودی این ور و آن ور نرو و گیر نکن
در مسیرت نکند عاشق هر کس بشوی
خلق را با دو سه لبخند نمک گیر نکن
با تو بودن غم و شادی، خوشی و ناخوشی است
من جوانم بخدا، زود مرا پیر نکن
نازبانو کمی از ناز بکاه و من را
با جماعت همه جا دست به شمشیر نکن
لحظه ای عاشقی و لحظه ی دیگر فارغ
عشق را عاطفه را این همه تحقیر نکن
من که افتاده ام از چشم همه، پس تو مرا
مثل بیگانه در این محکمه تکفیر نکن
ای که زیبایی تو آفت دین و دنیاست
دست و پاهای مرا در غل و زنجیر نکن
بهتر این است فقط خاطره ای باشم و بس
پس تو و خنجر و این سینه و...، تأخیر نکن!
محمد فرخ طلب-29 مرداد 1390
رشت
| Design By : Pars Skin |

