از عشـق به جـز زمـزمـه اي هيـچ نمانده
امـّـا دِلِ مـا را بـه چـه روزي كـه نشانده
من جرأتِ ابـراز نَـدارم ؟! ... چه دُروغي -
چشمانِ دهن لـق كه بـه گـوشت َنرِسانده!
از دور ، قشنگ است عُبـور از دل آتــش
وقـتي كـه خـدا ، مزّه ي خود را نچشانده!
من بي كَس و كارم چه بگويم كـه خدا را
سرمايـه ي عشـقِ تو بـه اين شعـر كشانده
كـوچك تَـر از آن ام كـه بـرايت بنـويسم
ايـن مـرد به جـز مشق شما درس نخوانده
از خيْـرِ تـو دل كَنـدْ ، ببين رفته و حتّــي
آثارِ تـو بـر رويِ سَـــرش را نَـتِِـكانـده

