تبليغاتX
محمد فرخ طلب

سـاكت نمـي شود دل مــان وقتـي صـدهــا دليــل ِ از تــو ســـرودن هست

پـر مي كشي پرنده شوي يك آن ، حس مي كني كــه روي پرت يك دست

 

بــا ايـن كــه پشت قـافيــه جـا مـانديـــم در ازدحــام ســرد غــزل خــوانـــي

ما دل خوش ايم با تو هر از گاهي يك لحظه مي شود به كسي دل بست!

 

وقتـي شتــاب فصــل رسيـــدن هـا ، افتـــاده در مسيــــــر  ِ ســراشيـبـــي

از دست ايـــن زمــانـه گـــريـزي نيـست ، بــايد به عمق دره ي غم پيوست

 

رنگيــــن كمـــان چشـم شما شايد ، از نـــور اشك همچــــو منـــي بـــاشد

رگ گريه هام و لحظه ي بعد از آن با بودنت چه شادي و ...من سر مست!

 

يــك ابـــــر تيـــره حس مـــرا فهميـــد دزديـــد طــــرح خـــوب تـــو را از مــن

اي كـــاش از هجـــــوم خيـــالاتـش مي شــد عبور كرد و بـه بيــرون جست

 

***

ايــن حــرف هاي يـك دل ِ عــاشق بــود ، بــا بوق تــاكسي بـه خودش آمداحساس مي كند كه سرش گنگ است ، "لطفاً مرا به خانه ببر دربست!!"

+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 4:26 |

سلام دوستان عزيز:

مدتي است كه به علت پروژه هاي پايان ترم كم تر فرصت مي كنم به دوستان سر بزنم يا برگردم!!!!!!

و مي دانم كه بعضي ها به خون ام تشنه اند در هر صورت اميدوارم كه عفو بفرمايند . چند وقتي است فكر مي كنم اگر به قول ديوژن (خدا دو گوش داده و يك زبان تا بيش تر بشنوي) بيش تر از اين بشنوم اخبار خبرهاي بدي مي دهد .

 

        

اما دو رباعي...

 

۱

در پيش شما دست و دلم مي لرز اند

با لطف شما عقل و جنون هم مرز اند

 

اقرار ببين امر خوشايندي نيست

چشمان شما به صد جهان مي ارز اند

 

۲

يك نامه ي نانوشته دارم بانو

تنديس طلا نوشته دارم بانو

 

ترديد نكن بخت تو از راه رسيد

از دست خدا نوشته دارم بانو

 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 5:7 |

 

یک لحظه  مرا  از دل خود دور نکن

پابست شدم به عشق تان زور نکن

هر چند که یک قنات خشکیده شدم

چشمان  پر  از  آب  مرا کور نکن!!

+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 11:9 |