تو از مظاهر آینده ای من از قجرم
نترس از این همه حرفی که هست پشت سرم ...
سوار اسبم و تنها تر از همیشه شدم
ببین ، پیاده نظامی نمانده دور و ورم
به دوش می کشم آوار جنگ های تو را
ولی نه این همه ، مردم ، کمک کمک ، کمرم !
و شاهزاده و اسبش درون کوچه ولو
بجنب سوژهِ یِ من ، تیتر داغ یک خبرم
نخواه مثل تو باشم بخندم از تَهِ دل
چه سود می بری از قاه قاه بی ثمرم
هوایِ بغض کسی توی کوچه می پیچد
تَ تق تَ تق ، در و (دَرُ ) وا کن ، هنوز پشت دَرَم!!
به شاهزاده و اسبش زمانه می خندد
که می روم کُت و شلوار و یک اُتُل بخرم!!!
اسفند ۱۳۸۵ - رشت
+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت
18:52 |


