هزار و سيصدو چند فرقي نمي كند
سال هاست كه سين هفتمم دست توست
ماهي ها بي قرار تو
و
كسي اشك را توي آب نمي بيند
محشري ! و به پا شده ای روي سفره ام
همچنان مي دَوم .
وقت دل تنگي هوايت را به چشمم ها كني
مي تواني مثل ماهي توي فكرت ريز ريز
نقشه ي يك راه دورافتاده را احيا كني
مي تواني گل كني يكباره سارا گم شود!!
يا كه او را باز هم در جاي خود ابقا كني
مي تواني توي عصر ارتباط و داده ها
معني پيدايش يك دوست را معنا كني
مي تواني در خيابان ، توي مترو ، هر كجا
نقش دست اول ذهن مرا ايفا كني
آرزوها بر هوا در پشت هم صف بسته اند
مي شود فكري به حال اين هواپيما كني
وقت چنداني نمانده گوش هايم خسته شد!
كفش هايت جفت آمد ! مي تواني پا كني !!
رشت - فروردین ۸۶

