مدتی دوخته ام چشم به دیوار و به در
یک کمی حوصله کن دست خودم نیست پدر
شاید از چشم به در خیره بترسی اما
مطمئن باش که خوبم نرو از کوره به در
با خودم وارد جنگی شده ام رو در رو
تو چرا زندگی ات را پی این جنگ هدر؟
فاتحم فاتح میدان نبردی خونین
ولی از توپ و مسلسل به خدا نیست خبر ؟
من همان کودک چاقم که به روی زانوت
خواب می رفت به همراه تو ... از یاد نبر-
من همانم تو همانی و خیالت راحت
یک کمی حوصله کن دست خودش نیست پسر
کوچه ها را یک نفر هر روز جارو می زند
+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت
11:28 |


