بعد از این ...
این بار صدای پای بهار را بهتر می شنوم . به او نزدیک ترم و لحظه شماری می کنم برای لحظه هایی خوب و روشن . تمام لحظه ها مهم اند و زندگی همین حالاست .بنابراین همین حالا شما را دعوت می کنم به یک غزل . دوست دارم تان ...
بعد از این تا می شود از غصه دوری می کنم
امتناع از خنده های خشک و صوری می کنم
لب به لب جانم پر از بوی خوش لبخند توست
سر به زیری مرده و دیگر جسوری می کنم
غصه یک چیز است و غم از دور تر ها همسرم
خاطرش را همدم فنجان و قوری می کنم
اشک هایم بی اراده برکه ای شور آفرید
محض تمرین طعم دریا را مروری می کنم
من قزل آلای رودم ، عشق را بو می کشم !
خانه هر جا هست ، باشد ، من صبوری می کنم
اسفند ۱۳۸۶
رشت
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 7:24  توسط محمد فرخ طلب
|
