می خواستم این غزل را در اولین روزهای بهار پیشکش حضورتان کنم . اما ماند برای حالا . حالا که برابر است با روز میلادم . 22 بهار . چقدر کم می دانم . چقدر کم محبت کرده ام و چقدر کم گفته ام دوست ات دارم . حالا به اندازه ی تمام ندانسته هایم به دل ربایی محبت فریاد می زنم دوست تان دارم . بهترین ها را برای تان می خواهم . از خداوند زیبا و بی همتا عشق را برای تان می طلبم و از حضور پر مهرتان برای خودم . چقدر دل تنگم برای چیزهایی که مرا می نوازد و دستی که مرا می کشد به دور دست ها . چقدر رد پای این دست برایم شور انگیز است . چقدر دل تنگم که دل تنگی ام غم نیست که هر چقدر دل تنگم شادم . چقدر شادم که دل تنگم ...
مثل رؤیای خیس هر شب من لحظه ها را بنوش و کاری کن
گرد ها را گرفته ام تو فقط گل بپاشان و آب یاری کن
پل زدم تا بیایی و بروی ، جای پای ات چقدر آبادی است !!
با توام ای حضور عالم تاب با من احساس هم جواری کن
نذر ما هر چقدر می کاریم در حساب شما پس انداز است
لطفاً از خوشه خوشه گندم زار لرز و سر گیجه را فراری کن
راستی هر چقدر می خندم صد برابر به فکر باران ام
خشکسالی جزای سنگینی است بین ما را میانه داری کن
برف این دفعه خوب باریده شانه ها مان به دست او گرم است
مثل یک چشمه قُل قُل از دل ما زندگی را بجوش و جاری کن
قلب ما تند و تند می کوبد ، تا که مهمان چقدر شیرین است ؟
بقچه بر دوش و ... منتظر هستیم چشم ما را به خود بهاری کن
رشت

