تبليغاتX
محمد فرخ طلب

محمد فرخ طلب

مرجع تقلید من !

 

خدایا مرا در آغوش بگیر

                            پر از بوسه های مهربان

کآسمان گر بگیرد

 

بیشه ی چشمان من ، منتظر گام توست

پیش بیا شیر من ، اسب دلم رام توست

گاه به صحرا بزن ، یال بیفشان برقص

چشم تو جادوگر است ، ورد زبان نام توست

قلب حوادث شدی ، یاد تو تاریخی است

دشت و دمن ملک توست ، سقف فلک بام توست

جوشش دریا کم است ، زلزله ها سطحی اند

این همه یک گوشه از ، چهره ی آرام توست

آه از آن زلف تو ، مرجع تقلید من !

گردن من تابع ِ ، سلسله احکام توست

مقصد آغاز ها ، مبدأ آغوش توست

چشم سیاحتگرم ، غرق در ابهام توست

شعله کشیدم ببین ، تاب مرا باد برد

دم نکشیده است دل ، پیر دلم خام توست

روز و شب از چشم تو ، مشق نوشتم ببین

روز و شبم در هم است ، روی لبم نام توست

 

محمد فرخ طلب

رشت

ابر گیلان (وبلاگ رضوی) را بخوانید

غزل پست قبل در روزنامه کیهان 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:50  توسط محمد فرخ طلب  | 

آب و آیینه


خدایا مرا در آغوش بگیر

                            پر از بوسه های مهربان

کآسمان گر بگیرد

تو خودت ماه ای و هر بار که کامل شده ای

از پس پرده به بیرون متمایل شده ای

ماه شب ها ئی و خورشید پس ابر ، ببخش

عمر من ! رنج فراوان متحمل شده ای

روز خواهد شد و خورشید رخ ات دیدنی است

بارها یک تنه حلال مسائل شده ای

تو نباشی همه جا کن فیکون خواهد شد

هستی و باعث آرامش ساحل شده ای

ای که از قند لب ات بر لب من می ریزی

راه شیرین شدن زهر هلاهل شده ای

چشم بر هم زدنی با تو صمیمی شده ام

آب و آیینه شدی ، روشنی دل شده ای

مثل یک صبح بهاری به تو دلگرم شدم

آه ، ممنون که به این پنجره مایل شده ای


23 تیر 1388 ، 21 رجب 1430 ، 4.19 بامداد

رشت

شعر رضوی

حدیث رضوی

درباره ی امام رضا علیه السلام


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 19:25  توسط محمد فرخ طلب  | 

شاید بشود ...

خدایا مرا در آغوش بگیر

                            پر از بوسه های مهربان

کآسمان گر بگیرد

خود را به تو دادم که دلی رام بگیرم

کی می رسد آن روز که آرام بگیرم

آرامش عاشق به هیاهوی نبرد است

باید کمی از شور و شرت وام بگیرم

دلخواه من آن جاست که در اوج بلندی

سردار زمین خورده ی تو نام بگیرم

لبخند بزن چشم بچرخان که من آن گاه

از سفره ی تو پسته و بادام بگیرم

مبعوث شدم تا برسانم خبر از تو

بگذار که از لحن تو الهام بگیرم

ای کاش که در خواب بیایی به سراغم

شاید بشود از لب تو کام بگیرم

شعر رضوی

حدیث رضوی

درباره ی امام رضا علیه السلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 18:41  توسط محمد فرخ طلب  | 

گاهی که آسمان تو ابری است

خدایا مرا در آغوش بگیر

                            پر از بوسه های مهربان

کآسمان گر بگیرد

از این که مثل سنگ شوی اجتناب کن

قدری ببار ، کودک دل را مجاب کن

من بی خودم شبیه عصا قورت داده ها

تو شکل من نباش مرا تو خطاب کن

ای شهردار سینه ی من لطف تان زیاد

این برج های دور و برم را خراب کن

شاگرد سر به راه تو هر لحظه حاضر است

یک آن میان همهمه حاظر غیاب کن

سرتاسر سرای مرا ریسه بسته اند

یک شب بیا به خانه ی من ، فتح باب کن

گاهی که آسمان تو ابری است روی من

در کسوت اهالی باران حساب کن

 

محمد فرخ طلب

رشت

شعر رضوی

حدیث رضوی

درباره ی امام رضا علیه السلام

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 3:40  توسط محمد فرخ طلب  | 

گنجشک توی سینه ی من

خدایا مرا در آغوش بگیر

                            پر از بوسه های مهربان

 کآسمان گر بگیرد

 

درود یر همه ی شما و سال 1388 را به شما شادباش می گویم . باشد که در این سال بهترین ها برای تان اتفاق بیفتد و برای تان سالی باشد پر از شهد و نوش و شادی و خوشی . دوست تان دارم.

راستی امروز روز میلاد من است

 

 

وقتی نقاب چهره ی خود را کنار زد

 خطی به روی گونه ی سرخ انار زد

من پلک می زدم بدوانم خیال را

او جای پا به جاده ی گرد و غبار زد

او قصه نیست ، مثل کسی نیست ، خنده کرد

یخ آب شد ، سپیده دمید و بهار زد

ای کاش لال می شدم و دم نمی زدم

افسوس قلب ساده ی من بی گدار زد

حال مرا دهان به دهان نقل کرد و بعد

چون باد رفت و یهم مرا انتظار زد

افتاد پلک شب ولی از او خبر نبود

آن دم که آفتاب دم از افتخار زد

یک شب دوباره با غم او رفت و باز هم

گنجشک توی سینه ی من بی قرار زد

 

محمد فرخ طلب

 رشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 15:43  توسط محمد فرخ طلب  | 

ساحل آرام

 

خدایا مرا در آغوش بگیر

                          پر از بوسه های مهربان

                                                      که آسمان گر بگیرد

این روزها

محرم

غزه

من

دل

خدا گاهی با من شوخی اش می گیرد

                            آن قدر

                                         که می خواهم

                                                  سرش داد بزنم !!!!!

 

بفرمایید نذری امام حسین

خورشید گودال کربلا بپذیر

در کوچه ها بوی محرم آمده

زخمی اگر دارید مرهم آمده

هم شاد هم دلتنگ ، مهمانی عزیز

حج را به جا آورده نم نم آمده

یاران مولا با میان داری شمر

گویا هزاران ابن ملجم آمده

نزدیک دارد می شود ، این سینه را

آتش به جان افتاد اگر دم آمده

از چشم های کودکان این روزها

بر گونه ها از دیده شبنم آمده

ای ماه ای جا مانده مثل من ، بگو

پشت تو هم مانند من خم آمده ؟

ای ساحل آرام در آتش ببین

طوفان درون قلب زمزم آمده

تنها ترین تن ها و تنها خواهرت

بی مونس و همراه و همدم آمده

***

ای سینه زن ها سینه ها را پر کنید

عطر ِخوش ِ فرزند خاتم آمده

شربت میان سینه زن ها پخش شد

شرمنده ام نذری اگر کم آمده

 

۹ دی ماه ۱۳۸۷

رشت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 19:29  توسط محمد فرخ طلب  | 

جدی نگیر حرف مرا !!!

خدایا مرا در آغوش بگیر

                   پر از بوسه های مهربان

                                          که آسمان گر بگیرد

بشنوید مرا :

جدی نگیر حرف مرا اتفاقی ام

با باد های سر به هوا هم اتاقی ام

هرگز برای ماندن نام ات به من نناز

عمری است درد می کشم از بی اجاقی ام !!

این شعله ها حقیقت تلخی است این که من

در زیر حرف های جنون خیز باقی ام

از خنده های تو یخ من آب می شود

بدجور با نگاه تو گرم تلاقی ام

خوش مزه ای و در دل من غنج می روی

من کوله بار تلخی و گنده دماقی ام

از پرت گفته های خودم پرت می شوم

جدی نگیر حرف مرا اتفاقی ام

توضیح : اصلا دوست دارم گنده دماقی را با قاف بنویسم . این را هم بگذارید به پای گنده دماقی ام!!!

 

۱. این عبارت بر لوح قبر کانت نوشته شده :

دو چیز دل آدمی را از حس اعجاب و خشوع ، فزاینده و نو به نو مالامال می سازد هر قدر که بیش تر و مدید تر در آن ها تامل کنیم :

آسمان پر ستاره در بیرون و قانون اخلاقی در درون.

۲.  در رشت به زیارت خواهر امام رضا علیه السلام و در آستانه به زیارت برادرشان آقا سید جلال الدین و در قم به زیارت خواهرشان حضرت معصومه سلام الله علیه نائل شدم . حالا در انتظار زیارت خودشان هستم .

۳. خوشحال می شوم دوستانی که به این وبلاگ سر می زنند در خبرنامه ای که در قسمت راست وبلاگ قرار دارد  عضو شوند تا به روز رسانی ها را از این راه به آگاهی شان برسانم . دیگر این که موجب سرور و خشنودی من است که در نظر سنجی قرارداده شده در پایین خبر نامه هم شرکت کنید .

۴. لطفا در نظر سنجی وبلاگ شرکت کنید.

۵. بی نهایت دوست تان دارم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:21  توسط محمد فرخ طلب  | 

عهد دقیانوس ها

۱. الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک

۲. اگر شما فقط یک چکش دارید با چیزهای اطراف تان طوری برخورد کنید که انگار همه ی آن ها میخ هستند (ماسلو)

۳. بدان کوش تا زود دانا شوی/چو دانا شوی زود والا شوی/نه دانا تر آنکس که والاتر است/که والاتر آن کس که دانا تر است (بوشکور بلخی)

۴. در حال تحقیق برای انتخاب یک ساز مناسب هستم (تا حدود زیادی به آن نزدیک شده ام) که در این کار از وجود دوستا خوبی از جمله : آقای حسین کوپالی سود ها بردم

۵. مادر شدن یک امتحان سخت و شیرین است/دل واپسی هایم دوچندان شد خدا را شکر  نغمه مستشارنظامی

 

هر چند کمی دیر اما می پذیرد

یا علی بن موسی الرضا المرتضی

 

 بگذار تا روشن کنم فانوس ها را

پیدا کنم آغاز اقیانوس ها را

جایی برایم پیش خود بگذار و بردار

از دوش من سنگینی کابوس ها را

ای حضرت لبخند ها ای ماه هشتم

یک جور دل داری بده مایوس ها را

در انقلاب تو زمان از یاد برده

آوازه ی زیبائی طاووس ها را

گلدسته هایت مثل یک شاعر سرودند

همخوانی نقاره و ناقوس ها را

***

یک سایه تا پیش ات به دنبالم دویده

از من بگردان شر این جاسوس ها را

بگذار خواب آلودگی برخیزد از من

خالی کن از من عهد دقیانوس ها را

آبان ۱۳۸۷

رشت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 16:43  توسط محمد فرخ طلب  | 

نه ! تو دریا نیستی

 

در رشته ی محبوبم زبان و ادبیات فارسی پذیرفته شدم

اما نظام وظیفه به من معافیت تحصیلی نداد

به همین راحتی

این روزها زندگی ام با سرعتی فراوان در حال تغییر است

خدایا به دستانم توان بده

این رل بسیار سخت است

 

مطمئنم این قیامت را تو بر پا کرده ای

زورکی اسم مرا در پیش خود جا کرده ای

نه ! تو دریا نیستی من هم که ماهی نیستم

بی خودی آغوش خود را سوی من وا کرده ای

رد چرخ ات یادگاری مانده بر پیشانی ام

بس که تو این جاده را پایین و بالا کرده ای

پشت هم چک دادی اما بی محل تر از تو نیست

پای هر چیزی مرا یک عمر امضا کرده ای

ارتباط دست و دل چندان به سود ما نبود

سر شکستی و وبال گردن ما کرده ای

از همین حالا برایم مثل روزی روشن است

آن زمانی که مرا تنهای تنها کرده ای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:56  توسط محمد فرخ طلب  | 

آب نگذشته هنوز از سرمان !!

 

من غروب کنندگان را دوست نمی دارم

به نام خداوند زیبا و سمیع

مجاز به انتخاب رشته شدم و حالا در انتظار اعلام نتایج

 و غزلی مهمان شما

 

آب نگذشته هنوز از سرمان !!

وقت باقی است خودت را برسان

لحظه ها چشم به راه اند ، کسی

روی ما ، در بگشاید ... زندان

چیزی از دور مرا می خواند

سوی یک عالم بی نام و نشان

آدم از راه به در خواهد شد

صحبت از تو که می اید به میان

هر که یک جور گرفتار تو است

مرد و زن خرد و کلان پیر و جوان

ما که بسیار شبیه ایم به هم

ما که از خویش نداریم نشان!!

من فقط تشنه ی یک ذره توام!!!

لب بجنبان کمی آواز بخوان

 شهریور ۱۳۸۷

رشت

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 2:48  توسط محمد فرخ طلب  | 

ستاره ی دنباله دار من

 

حرفی بزن ستاره ی دنباله دار من

یک کم بپرس از من و از کار و بار من

نزدیک تر بیا بچش از دست پخت خود

با اشک ها یکی شده شام و نهار من

حرف از من و تو نیست که از ما فرا تر است

این نت نوشته های پر از زار زار من

از دور تر بگو و به من هدیه ای بده

دسپاچه می روند همه از کنار من

حتی اگر برای گذر لحظه ای بزن

یک سر به ایستگاه پر از انتظار من

خوابم گرفته این دم آخر بگو کسی

کاری نداشته باشد به کار من

 

حالا در گرگان از همیشه دلم بیش تر گرفته

نذر حضرت زهرا کرده ام قبولی در کنکور را

فراوان دعایم کنید

یا مولاتی یا فاطمة اغیثینی

التماس دعا

۲۰ تیرماه

گرگان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:28  توسط محمد فرخ طلب  | 

چشمان بسته

بعد از مدتی دستانم رها شدند و فرصت می کنم

آن ها را زیر سر بگذارم و با چشمان بسته به تو خیره شوم

کنکور هم برگزار شد . هرچند به دلیل حضور در سربازی در این ماه های آخر بسیار عقب ماندم اما خوشحالم که تمام تلاشم را صرف نمودم . حالا و همیشه توکل بر خدا و امیدوار به دعای خیرتان.

و به گرگان می روم تا دوران خدمت ام را در انتظار مرداد ماه (اعلام نتایج) سپری کنم .

تا آن روز ...

خدایا مرا در آغوش بگیر

پر از بوسه های مهربان

که آسمان گر بگیرد

چه قدر دیدنی تر از همه یی همه جا تا نگاه می کردم

چشم هایی به سمت و سوی تو بود آسمان را نگاه می کردم

آسمان رنگ چشم های تو بود ، آسمان و زمین میان خودش

پُر پچ پچ کنان و پشت سرت مثل خل ها نگاه می کردم

باد و باران مرا به خود لرزاند عطر موهات در فضا پیچید

در میان هوای طوفانیم به تو تنها نگاه می کردم

طاقتم طاق شد وضو و نماز  ... وقت برگشتن ام همه گفتند

چشم هایت چقدر شب شده بود!  سمت در را نگاه می کردی !!!

دی 1386

رشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:24  توسط محمد فرخ طلب  | 

اگر باب الحوائج عشق

 

 

بد جور دلم می خواهد از پنجره

                                             بیرون را نگاه کنم

اما از تو چه پنهان؟

           می ترسم از سنگینی حرف ها

به بیرون بیفتم

بنا بر عشق

پس می زنم پرده را

           همین که نترسی خیلی مردی

                                     همین که مردی می ترسی !!

دامن دامن بغضم

                        کوچه کوچه خواهشی!!

تا تو یخ ات آب شود

مرور می کنم بچگی ام را ...

دو ماه گذشت و هزاران ماه خلوت کردم

از رشت تا کازرون حرف ها دارم

من برگشتم !

 

اگر باب الحوائج عشق در من پا بگیرد

نمی ترسم اگر دار و ندارم را بگیرد

اگر در من نباشد مثل یک گلدان بی گل

همان بهتر که مشتی خاک در من جا بگیرد

پر از وسواس خواهی شد اگر عاشق نباشی

تصور کن کسی دل شوره از دریا بگیرد

تمام هوش ما را می برد یک تکه ی نان

خدا لطفی کند این فکر را از ما بگیرد

تمام حرف من این روزها در این خلاصه است

اگر باب الحوائج عشق در من پا بگیرد
محمد فرخ طلب
رشت
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 19:4  توسط محمد فرخ طلب  | 

روز میلاد

می خواستم این غزل را در اولین روزهای بهار پیشکش حضورتان کنم . اما ماند برای حالا . حالا که برابر است با روز میلادم . 22 بهار . چقدر کم می دانم . چقدر کم محبت کرده ام و چقدر کم گفته ام دوست ات دارم . حالا به اندازه ی تمام ندانسته هایم به دل ربایی محبت فریاد می زنم دوست تان دارم . بهترین ها را برای تان می خواهم . از خداوند زیبا و بی همتا عشق را برای تان می طلبم و از حضور پر مهرتان برای خودم . چقدر دل تنگم برای چیزهایی که مرا می نوازد و دستی که مرا می کشد به دور دست ها . چقدر رد پای این دست برایم شور انگیز است . چقدر دل تنگم که دل تنگی ام غم نیست که هر چقدر دل تنگم شادم . چقدر شادم که دل تنگم ...

 

 

مثل رؤیای خیس هر شب من لحظه ها را بنوش و کاری کن

گرد ها را گرفته ام تو فقط گل بپاشان و آب یاری کن

پل زدم تا بیایی و بروی ، جای پای ات چقدر آبادی است !!

با توام ای حضور عالم تاب با من احساس هم جواری کن

نذر ما هر چقدر می کاریم در حساب شما پس انداز است

لطفاً از خوشه خوشه گندم زار لرز و سر گیجه را فراری کن

راستی هر چقدر می خندم صد برابر به فکر باران ام

خشکسالی جزای سنگینی است بین ما را میانه داری کن

برف این دفعه خوب باریده شانه ها مان به دست او گرم است

مثل یک چشمه قُل قُل از دل ما زندگی را بجوش و جاری کن

قلب ما تند و تند می کوبد ، تا که مهمان چقدر شیرین است ؟

بقچه بر دوش و ... منتظر هستیم چشم ما را به خود بهاری کن

 

رشت

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 5:37  توسط محمد فرخ طلب  | 

بعد از این ...

این بار صدای پای بهار را بهتر می شنوم . به او نزدیک ترم و لحظه شماری می کنم برای لحظه هایی خوب و روشن . تمام لحظه ها مهم اند و زندگی همین حالاست .بنابراین همین حالا شما را دعوت می کنم به یک غزل . دوست دارم تان ...

 

بعد از این تا می شود از غصه دوری می کنم

امتناع از خنده های خشک و صوری می کنم

لب به لب جانم پر از بوی خوش لبخند توست

سر به زیری مرده و دیگر جسوری می کنم

غصه یک چیز است و غم از دور تر ها همسرم

خاطرش را همدم فنجان و قوری می کنم

اشک هایم بی اراده برکه ای شور آفرید

محض تمرین طعم دریا را مروری می کنم

من قزل آلای رودم ، عشق را بو می کشم !

خانه هر جا هست ، باشد ، من صبوری می کنم

اسفند ۱۳۸۶

رشت

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 7:24  توسط محمد فرخ طلب  | 

نه به داره نه به باره اشک ما رو در میاره !!!

ü    حضرت محمد ، پیامبر خوبی ها (درود خدا بر او باد) : سخاوت درختی از درختان بهشت است که شاخه های آن در دنیا آویزان است . هر کس با سخاوت باشد ، خود را به شاخه ای از شاخه هایش آویزان کرده است و آن شاخه او را به بهشت می کشاند .

 

ü       این مطلب را در وبلاگ عالین نجاتی خواندم و  تحلیل جالبی است!!

استاد چونگ : تکامل هر یک از افراد بشر در چند مرحله بعمل می آید ولی مراحل عمومی که در همه موارد صادق است سه مورد است : نخست بیدار کردن احساسات لطیف و افکار بلند به وسیله اشعار و سرود های عالی ، زیرا این ها صورت های زیبا و دل ربای زندگی پاک و با صفا را نشان می دهند و می آموزند . دوم استوار ساختن این صورت ها به وسیله اعمال روزانه زندگی . سوم تکمیل این اعمال و اشکال به وسیله موسیقی ، زیرا این صنعت رو حانی احساسات و افکار و کردار آدمی را با هم دمساز می سازد. کنفوسیوس(از کتاب مکالمات)

 

ü      غزل

یک سو توئی و آن طرف میز دیدنی است

دستان بی اراده ی من نیز دیدنی است

 

دندان به گوشه های لبم آشنا شده

در بین ما احاطه ی پاییز دیدنی است

 

من لحظه لحظه پیش تو هستم تکان نخور

این فصل خوب و خاطره انگیز دیدنی است

 

هر چند سمت و سوی شما آفتابی است

این آسمان ساکت و سر ریز دیدنی است

 

حالا لباس دور تن ات حرف می زند

این مرد پشت صحنه گلاویز ، دیدنی است

 

***

تصویر باز کوچه ، قدم های ریز ریز

تأثیر من به هر کس وهر چیز دیدنی است

 

ü      سپید

 

بی واژه حرف می زنم

                             با تو

یک آن کافی است

                         رها شوم

در آغوش ات 

تصور کلمه لباس است

                         لباس در تن هر کس

                                     مثل این شعر که شاید

برایت گشاد باشد

 

             خوردنی های زیادی هست

                          مثل تو

    اما

           هر وقت میل می کنم

 تو را

                                                 عطسه ام می گیرد

در حرکتی و فقط کام می گیری

بخند

                    سرفه امانم را بریده

.

.

.

 راستی :

 

       از آغوش منظور خاصی ندارم!!

 

ü      رباعی

ای عشق ...

باید همه جا رو به تو تعظیم کنیم

دیدار تو را وارد تقویم کنیم

بالا تر از آنی که فقط مال کسی

                                                 بگذار تو را با همه تقسیم کنیم

ü      ترانه

نه به داره نه به باره

اشک ما رو در میاره

سر شب تا خود فردا

شُر شُر حادثه داره

هر کسی باشه همینه

آره این رسم زمینه

فاصله فکر عبوره

واسّادن عین غروره

***

رو به راهی گریه دارم

پر خنده زار و زارم

دل پری باشه برا من

ای بلا نسبت آهن !!

پا به پا شو جاده جوره

واسّادن عین غروره

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 4:41  توسط محمد فرخ طلب  | 

این روز ها

به نام خداوند عشق و محبت

و

درود بر شما که عاشقانه دوست دارم تان ...

 

درگذشت اکبر رادی را گرامی می دارم . نمایشنامه نویس خوب گیلانی . امیدوارم مهربانی خاصه ی خداوند شامل حال او شود .

و توسط جام جم خبر دار شدم :

مراسم پاسداشت اکبر رادی ، 24 دی ماه از سوی مرکز تئاتر تجربی پردیس هنرهای زیبا برگزار می شود .

در این مراسم قرار است علاوه بر استادان گروه نمایش پردیس هنرهای زیبا همچون نغمه ثمینی ، فریندخت زاهدی ، تاج بخش فناییان ، محمود عزیزی و ... تمام مدیر گروه های نمایش دانشکده های تئاتر دانشگاه تهران نیز حضور داشته باشند . همچنین هنرمندانی چون بهرام بیضایی ، محمد رضایی راد ، محمد یعقوبی ، میکاییل شهرستانی ، خسرو حکیم رابط ، بهزاد قادری ، پوران صارمی و ... نیز در این مراسم حضور خواهند داشت .

 

قیصر در قاب نقره

جام جم : مجموعه عکس های زنده یاد قیصر امین پور در قالب کتاب «قاب نقره» منتشر شد . این کتاب مجموعه عکس های دکتر امین پور از کودکی تا بزرگسالی است و شامل عکس های مریم زندی ، مرتضی فرج آبادی ، جواد منتظری ، آرش خاموشی ، احمد معینی جم ، سمانه غلام نژاد ، محسن سجادی و ... از زنده یاد امین پور است .

 

و مسرت فراوان از جهت

قرار گرفتن شخصیت های ایرانی در فهرست مشاهیر یونسکو

جام جم : توسط گروه فرهنگ و هنر جام جم خبر دار شدم نام «سید جمال الدین اسد آبادی» (همزمان با یکصد و پنجاهمین سال روز زندگی) ، «ابوعبدالله رودکی» ، «ابوالمجد سنایی غزنوی» و «امام محمد غزالی» (همزمان با نهصد و پنجاهمین سال روز زندگی) در سال 2008 و نام «شیخ بهایی» برای سال 2009 (همزمان با چهار صدمین سال روز زندگی) در فهرست مشاهیر یونسکو ثبت گردید .

 

به بهانه ی دل نشین تولد مسیح مهربان علیه السلام

سال نو میلادی را به خدمت هم وطن های عزیز مسیحی شادباش می گویم و لحظه های خوش و شیرین برای شان آرزو می کنم

 

و ماه محرم

یاد آور روزهای شهادت حضرت علی اصغر علیه السلام ، حضرت امام حسین علیه السلام ، حضرت ابوالفضل علیه السلام و شهدای کربلا ما را به فکر فرو خواهد برد . و نتیجه ی این فکر چیزی جز شادی نخواهد بود . شاد بودن برای ایمان ، شاد بودن برای آزادی ، شاد بودن برای عشق و شاد بودن برای نیکی ها ...

 

این روز ها

             تنهایی ام را دُور شهر

قدم می زنم

چیز عجیبی نیست

             چشم هایت را ببند

در صف اتوبوس یا پیاده رو

در حال رفتنی و هر روز

ایستگاهی را دوان دوان می میری

که شاید در آینده ای نزدیک تو را اکران کنند

شکایت نکن

انتظار چیز خوبی است

از هر طرف بروی به خودت می رسی !!!

هنوز نفهمیده ام چرا ماشین ها

                              حرکت شان برخلاف من

حالا از آن های به اندازه ی یک بوق

                                و اگر صدایی از من شنیدی

شاید آن میدان در دست احداث تو باشی

که دُور ات بگردم

لطفاً آغوش ات را باز کن

پدیده ها حافظه ی خوبی دارند

 

و خط خطی هایی تقدیم به ...

 

مثل کتابی پر از خط خطی سرنوشت

می شود از این در و گاهی از آن در نوشت

 

این دو سه خط پاره را می شود انداخت دورر

جز که مزین کنی از گل پر پر نوشت

 

حادثه در حادثه قصه ی زنجیر وار

می شود این کوله را سهم پیمبر نوشت

 

یا که کمی کج کنی دوش به دوش علی

نصفه شبی گریه هاش لحظه ی آخر نوشت

 

این همه یک گوشه از دشت پر از تشنگی است

تاختن اسب را می شود از در نوشت

 

معنی در آتش است آتش در سوزناک

گرد به جا مانده را می شود از بر نوشت

 

گرچه گلی روی خاک زیر سم اسب هاست

می شود این صحنه را از همه سر تر نوشت

 

بعد خداحافظی با دل خون می شود

مطلع یک شعر را گریه ی خواهر نوشت ...

 

۲۲ دی ماه ۱۳۸۶

رشت

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 23:45  توسط محمد فرخ طلب  | 

گنج ناشناخته

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

 

 

سلام و میلاد با سعادت امام رضا علیه السلام را خدمت همه شما عزیزان تبریک عرض می کنم و

 

امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید . با یک غزل که در پست قبل از آن حرف زده بودم به روزم . امید

 

که مورد قبول واقع شود .

 

هم آفریده هستی و هم آفریده ای

 

از نور چشم خود به جهانم دمیده ای

 

ای گنج ناشناخته در پیش چشم ها

 

بر خود هنوز هیچ کسی را ندیده ای

 

در هر هزار سال یکی هم نبود و نیست

 

جایی،کسی،شبیه تو...حتی پدیده ای

 

منطق اصول و فلسفه هم کم میاورد

 

وقتی دلیل بودنشان را جویده ای

 

حسی غریب در تن من رقص می کند

 

از این قواره ای که برایم بریده ای

 

تا پای چشمه ساکت و آرام می بری

 

پی برده ام که نقشه ی خوبی کشیده ای

دارم قبول می کنم این را که سال هاست

قل نامه را نوشته و دل را خریده ای

 

 

 

1.  گلنار را از زبان سعید بیابانکی بخوانید

 

2. فراخوان ملی (اسناد نهضت جنگل)

۳. نقد اشعار سیامک بهرام پرور را در انجمن مجازی بخوانید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:48  توسط محمد فرخ طلب  | 

مدتی دوخته ام چشم به دیوار و به در

مدتی دوخته ام چشم به دیوار و به در

یک کمی حوصله کن دست خودم نیست پدر

شاید از چشم به در خیره بترسی اما

مطمئن باش که خوبم نرو از کوره به در

با خودم وارد جنگی شده ام رو در رو

تو چرا زندگی ات را پی این جنگ هدر؟

فاتحم فاتح میدان نبردی خونین

ولی از توپ و مسلسل به خدا نیست خبر ؟

من همان کودک چاقم که به روی زانوت

خواب می رفت به همراه تو ... از یاد نبر-

من همانم تو همانی و خیالت راحت

یک کمی حوصله کن دست خودش نیست پسر

 

کوچه ها را یک نفر هر روز جارو می زند

بگذار حرفی برای گفتن بماند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:28  توسط محمد فرخ طلب  | 

گاهی که دنیا با دلت ناسازگار است

این روزها بهانه های زیادی برای دل تنگی دارم و شاید برای مدتی از حضور در بعضی از انجمن ها خودداری کنم . انجمن هایی که متاسفانه تنها چیزی که در آن به چشم نمی خورد مهربانی و صمیمیت است .

کاش کمی مهربان بودیم ...

تقدیم به تمامی دوستان و عزیزانی که عاشقانه دوست دارمشان

او در کنارت باشد اما دور باشی

بغضی گلوگیرت شود مجبور باشی

هی پشت هم لبخند اما توی سینه

یک پیرمرد لاغر و رنجور باشی

با هر کسی از هر دری هی حرف هی حرف

تنها میان عده ای ناجور باشی

دائم نگاهت را بدوزی زیر پایت

هر لحظه زیر ضربه ی ساطور باشی

حرفی بخواهد پر بگیرد بین لب هات

اما نگویی آتشی مغرور باشی

گاهی که دنیا با دلت ناسازگار است

باید بیندازی سرت را کور باشی

تیرماه ۱۳۸۶

رشت

کوچه ها را یک نفر هر روز جارو می زند

بگذار حرفی برای گفتن بماند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:21  توسط محمد فرخ طلب  | 

خبر داری؟

برای من این کار تجربه ای متفاوت است از جهت های گوناگون و نقد و نظر تو دوست عزیزم بسیار گرانبها

 

 

تو را شماره گرفتم اگر که برداری

 

 

چقدر حرف برایت ... بگو خبر داری؟-

 

 

رسیده ام به شروعی که آخر خط است

 

 

اگر که راه جدیدی به زیر سر داری

 

 

بگو که گم نشوم مثل ابرهای شلوغ

 

 

نه جای پایی و آهسته تا کمر داری

 

 

مرا درون خودم ... اّه ، بدون شرم و بدم

 

 

ولی بگو بروم گم ... اگر جگر داری

 

 

رها بزار بشم با تو حرف های خودم ...

 

 

شکستنی ترم از هر چه ، بی پدر داری

 

 

برای کشتی خوابم یه کوه سخت و بزرگ

 

 

تو برمودایی و نزدیک تر خطر داری

 

 

***

 

بزار حرف دلم را ... صدا نزن مادر !!

 

 

تمام خواب مرا مادرم هدر دادی!!!

 

 

رشت - اردیبهشت ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 12:23  توسط محمد فرخ طلب  | 

یا فاطمه

ضمن تسلیت ایام وفات بهترین زن هستی کسی که لطافت و مهربانی جزئی ازوست و این کمترین دلیل برای افتخار زن ...

آئینه بود حرف نزن این خیال نیست

مادر شدن برای پدر هم محال نیست

یک اتفاق سبز به ذهنت رجوع کن

این ماه عاشقی متعلق به سال نیست

حالا غروب وقت اذان چشم های خیس

اما پدر خدیجه ی کبری بلال نیست

مادر بیا برای خودت هم دعا بخوان

همسایه واجب است عزیزم مجال نیست!!!

از کوچه های خشک مدینه دلش پر است

حالا که حال و روز دلش رو روال نیست

انگار عمر آینه هجده بهار بود

دیگر نگاه آینه ما را حلال نیست

    

خرداد ۱۳۸۶ - رشت

جلسه هم اندیشی شاعران رشت

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 18:29  توسط محمد فرخ طلب  | 

وقت دل تنگي

آرزوها یی برای همه

هزار و سيصدو چند فرقي نمي كند

سال هاست كه سين هفتمم دست توست

ماهي ها بي قرار تو

 و

كسي اشك را توي آب نمي بيند

محشري ! و به پا شده ای روي سفره ام 

همچنان مي دَوم .


 

مي تواني غصه ات را توي قلبم جا كني

وقت دل تنگي هوايت را به چشمم ها كني

مي تواني مثل ماهي توي فكرت ريز ريز

نقشه ي يك راه دورافتاده را احيا كني

مي تواني گل كني يكباره سارا گم شود!!

يا كه او را باز هم در جاي خود ابقا كني

مي تواني توي عصر ارتباط و داده ها

معني پيدايش يك دوست را معنا كني

مي تواني در خيابان ، توي مترو ، هر كجا

نقش دست اول ذهن مرا ايفا كني

آرزوها بر هوا در پشت هم صف بسته اند

مي شود فكري به حال اين هواپيما كني

وقت چنداني نمانده گوش هايم خسته شد!

كفش هايت جفت آمد ! مي تواني پا كني !!

رشت - فروردین ۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 10:4  توسط محمد فرخ طلب  | 

تو از مظاهر آینده ای

 

تو از مظاهر آینده ای من از قجرم

نترس از این همه حرفی که هست پشت سرم ...

سوار اسبم و تنها تر از همیشه شدم

ببین ، پیاده نظامی نمانده دور و ورم

به دوش می کشم آوار جنگ های تو را

ولی نه این همه ، مردم ، کمک کمک ، کمرم !

و شاهزاده و اسبش درون کوچه ولو

بجنب سوژهِ یِ من ، تیتر داغ یک خبرم

نخواه مثل تو باشم بخندم از تَهِ دل

چه سود می بری از قاه قاه بی ثمرم

هوایِ بغض کسی توی کوچه می پیچد

تَ تق تَ تق ، در و (دَرُ ) وا کن ، هنوز پشت دَرَم!!

به شاهزاده و اسبش زمانه می خندد

که می روم کُت و شلوار و یک اُتُل بخرم!!!

اسفند ۱۳۸۵ - رشت

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:52  توسط محمد فرخ طلب  | 

قاتل

حال و هوایی که مدتی با من ...

پر از دردم نمی خندم بگو با دل چه باید کرد ؟

 

که من خشکم تو بارانی بگو با گل چه باید کرد ؟

 

خدا باید بداند من خودم را تن به تن کشتم

 

نمی دانم جوابش را که با قاتل چه باید کرد ؟

 

بگو امروز یا فردا ؟ کجا ؟ تا کی ؟ چرا دورم ؟

 

تو را دیدم اگر روزی که ناغافل ... چه باید کرد ؟

 

کمی امروز و فردا کن کمی نم نم بیا شاید

 

بفهمم سر نوشتم را که تا ساحل چه باید کرد ؟

 

و با دیوانه می خندی که این یک رسم معمولی است

 

بخوان این تکه را با من که با عاقل چه باید کرد ؟

 

ببین مقتول این قصه به من یک ریز می خندد

 

و من با دل گلاویزم که با قاتل چه باید کرد ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 19:2  توسط محمد فرخ طلب  | 

نگاه های تو

نگاه های تو یک سر گذشت طولانی است

 

مسیر رد شدن از لحظه های بحرانی است

 

سروده می شوی از عمق جان یک شاعر

 

که خشت خشت وجودش به فکر ویرانی است

 

هم او که دل خوشی اش رو به آسمان تو بود

 

علاج روز سیاهش ستاره درمانی است

 

زمین برای رسیدن به فصل رویش تو

 

تمام روز و شبش را درون حیرانی است

 

زبان زبانه کشید از زبانه های زمان

 

کشان کشان زبانم تمام ایمانی است

 

که از زبان تو در کام گیری از لب من

 

غزل تکانی مفهوم ناب عرفانی است

 

مرا ببخش ! درختی که پیش روی شماست

 

لباس رسمی او توی فصل عریانی است

 

نگارخانه ی چشمم پر از نگاره ی توست

 

نگاه های تو تنها کلید دربانی است !!!

 

****

 

زمین ستاره و دنیا ... بهشت مال شما!

 

تمام ثروت من یک عزیز گیلانی است

 

تمام وسعت شب هاش را شنا کردم

 

مسیرهای رسیدن همیشه طولانی است

 

 

رشت - آذر 85

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 17:39  توسط محمد فرخ طلب  | 

چگونه تو را می شود صدا بزنم ؟

 

بگو چگونه تو را می شود صدا بزنم ؟

 

 

و روی بال و پرم رنگی از حنا بزنم؟

 

 

گذشت فصل زمستان زغال قسمت من ... 

 

 

به قلب خسته و تارم نگو جلا بزنم !!

 

 

ببین تمام وجودم پر از بهانه ی توست

 

 

سری بیایم و یک سر به آن سرا بزنم

 

 

من از گذشته ی دوری دلم شکسته شده

 

 

که حرف های خودم را نشد به جا بزنم -

 

 

که تیره روز ِ لباسم برای هابیل است :

 

 

چگونه چشم به چشم کبوترا بزنم ؟

 

 

همیشه وسوسه همراه چشم های من است

 

 

چقدر ؟؟  ...  تا به کجاهاش دست و پا بزنم  ؟

 

 

قبول این که کلاغم ولی بدان آقا

 

 

پیاده آمده ام تا تو را صدا بزنم !!

 

رشت - آبان ۸۵

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 17:45  توسط محمد فرخ طلب  | 

"تير"

اين دل ،  به رنگ تيره و دل ، گير مي شود

 

وقتي كه چشم هاي شما تير مي شود

 

هر روز تيرها به هدف مي خورند و "تير"-

 

ماهي پر از گلوله هفتير مي شود

 

اين ماه رنگ و بوي قشنگي گرفته بود

 

اما زمانه باعث تغيير مي شود

 

پيچك شدي به دور درختي كه شاخه هات

 

بر روي پيكرش ، غل  و زنجير مي شود

 

انبوه زخم هاي جهان توي سينه اش

 

در گوشه هاي حنجره ، تحرير مي شود

 

اين جا كمي شرايط من اضطراري است

 

دارد مرور قصه نفس گير مي شود

 

يك بار عاشقانه به رويم نگاه كن

 

بيچاره دل براي تو در گير مي شود

 

با اين كه عشق مايه ي افكار آدم است

 

دائم بدون حوصله تفسير مي شود

 

يك روز پرحرارت و يك روز بي رمق

 

آدم از اين زمانه دلش سير مي شود

 

بايد از آسمان شما شعر تازه چيد

 

بعداً به وقت چشم شما دير مي شود

 

من ، در تمام زندگي ام خواب ديده ام

 

از من ، به پاسِ سابقه ، تقدير مي شود

 

يك روز خواهي آمد و آن روز ، عاقبت

 

اين خواب هاي ِ "صادقه" ، تعبير مي شود

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 18:55  توسط محمد فرخ طلب  | 

دنیــای عاشقانه ی من

امـروز هـم مطــابـقِ معمــول خسته ام

 

پـل هـای منـتـهی به خودم را شکسته ام

 

مــن در قلمـروئی به موازات چشم هات

 

در را بــه روی وسعـتِ دنیــات بسته ام

 

دنیــای عاشقانه ی من جور دیگری است!

 

یعنـی کـه : پشت نقطه ی پرگار جسته ام

 

در پیچ و تاب و خواب و خیالاتِ زندگیم

 

فـرمـانــروای قلعه ی بـی دار و دسته ام

 

بـاید خُـلاصـه کــرد مَفـاهیـمِ سخت را

 

من تـویِ میـوه های خدا شکل هسته ام!!-

 

حـالا اگـر حَـوالـیِ مـن رد شُـدی بِدان

 

بـا ایـن وجـود چشـم به راهت نشسته ام

 

 

شهریور ۱۳۸۵

رشت

سر بزنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 19:52  توسط محمد فرخ طلب  | 

نیمه ی شعبان نیمه ی جان و کلامی نیمه ...

یک خبر برای دوستان غزل سرا

سلام

در این دنیای بزرگ اون قدر اتفاق های مختلف می افته که آدم حیرون می مونه . از برخوردهای بد و نسنجیده دوستانی که انتظار نداری از نامهربونی هاشون از منفعت طلبی هاشون از برخوردهای دوگانه ی اون ها و حتی تلاش برای این که شرایطی رو فراهم کنن که به تو تهمت بزنند و خیلی چیزهای دیگه . دلم خیلی تنگه . نزدیک نیمه شعبان هم هستیم . غزلی هر چند کوچک و ناقابل تقدیم به آقای مهربونی ها ...

با اين كه بد ... ولي به شما فكر مي كنم

در ارتباط ِ روز جزا فكر مي كنم

 

من مطمئن شدم كه قبولم نمي كنيد

اما شما گلي ، به خطا فكر مي كنم ...

 

اما زمان ِ دور و درازي است اين دلم

بد جور توي سينه ... خدا فكر مي كنم –

 

آخر چه مي شود كه مرا باورم كند؟

من هم كمي به عشق و وفا فكر مي كنم!!!

 

از آسمان كه آيه ي نطهير نازل است

با قطره هاي توی هوا فكر مي كنم –

 

تكليف ايستگاه ِ ظهورش چه مي شود

من مي رسم به قافله يا فكر مي كنم؟...

 

از علم احتمال كه خيري نديده ام

دارم به عهد صبح دعا فكر مي كنم

 

روزي تو خواهي آمد و من مطمئن ... ولي

دارم به اين كه كي و كجا فكر مي كنم ... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 5:11  توسط محمد فرخ طلب  | 

سؤالات ِ بی جواب

 

ایـن ذهنِ لـعنَـتـی پُـرِ تشویش و التهاب

دنیـا سکـوت کـرده و تقدیـر توی خواب

 

در مـرزِ آسمــان و زمیـن گیــر کــرده ام

احسـاس می کنم که شبیه ام به یک شهاب

 

تشخیصِ ردّ پـایِ دلـم کـارِ مشکلی است

تمـثیـلِ خانـه ای شـده ام مانده روی آب

 

از وسعت ات که چیـزِ زیـادی نخــواستم

جـز لحـظـه ای قــرارِ ملاقـاتِ بـی نقاب

 

ایـن روزها پُـر از هیـجـان هـای مبهـم ام

همسـایـه بـا حـوادِث و در حــالِ انقلاب

 

از امتــدادِ کــوچـه و دیـــوار خستــه ام

از نقـشِ غیـرِ قـابـل ِ تـغیـیـر ِ یک سراب

 

مـن یک مسـافـرم که سـوارم نمـی کننـد

حتـی درونِ خلـوت ِ تصـویـر ِ تویِِ قاب

 

*** 

 

انگـار وقتِ قصـه ی مـا هـم به سر رسید

"ذهنم پُـر از هجـومِ سؤالات ِ بی جواب"

 

مرداد ۱۳۸۵

رشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 3:48  توسط محمد فرخ طلب  | 

دلیل

سـاكت نمـي شود دل مــان وقتـي صـدهــا دليــل ِ از تــو ســـرودن هست

پـر مي كشي پرنده شوي يك آن ، حس مي كني كــه روي پرت يك دست

 

بــا ايـن كــه پشت قـافيــه جـا مـانديـــم در ازدحــام ســرد غــزل خــوانـــي

ما دل خوش ايم با تو هر از گاهي يك لحظه مي شود به كسي دل بست!

 

وقتـي شتــاب فصــل رسيـــدن هـا ، افتـــاده در مسيــــــر  ِ ســراشيـبـــي

از دست ايـــن زمــانـه گـــريـزي نيـست ، بــايد به عمق دره ي غم پيوست

 

رنگيــــن كمـــان چشـم شما شايد ، از نـــور اشك همچــــو منـــي بـــاشد

رگ گريه هام و لحظه ي بعد از آن با بودنت چه شادي و ...من سر مست!

 

يــك ابـــــر تيـــره حس مـــرا فهميـــد دزديـــد طــــرح خـــوب تـــو را از مــن

اي كـــاش از هجـــــوم خيـــالاتـش مي شــد عبور كرد و بـه بيــرون جست

 

***

ايــن حــرف هاي يـك دل ِ عــاشق بــود ، بــا بوق تــاكسي بـه خودش آمداحساس مي كند كه سرش گنگ است ، "لطفاً مرا به خانه ببر دربست!!"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 4:26  توسط محمد فرخ طلب  | 

چشمانِ دهن لـق

 

از عشـق به جـز زمـزمـه اي هيـچ نمانده

 

امـّـا دِلِ مـا را بـه چـه روزي كـه نشانده

 

 

 

من جرأتِ ابـراز نَـدارم ؟! ... چه دُروغي -

 

چشمانِ دهن لـق كه بـه گـوشت َنرِسانده!

 

 

 

از دور ، قشنگ است عُبـور از دل آتــش

 

وقـتي كـه خـدا ، مزّه ي خود را نچشانده!

 

 

 

 من بي كَس و كارم چه بگويم كـه خدا را

 

سرمايـه ي عشـقِ تو بـه اين شعـر كشانده

 

 

 

كـوچك تَـر از آن ام كـه بـرايت بنـويسم

 

ايـن مـرد به جـز مشق شما درس نخوانده

 

 

 

از خيْـرِ تـو دل كَنـدْ ، ببين رفته و حتّــي

 

آثارِ تـو بـر رويِ سَـــرش را نَـتِِـكانـده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 4:8  توسط محمد فرخ طلب  | 

خـداي خــــوب جهان

سلام دوستان عزیز:

خب شروعی دوباره . اما نظرات شما عزیزان رو از دست دادم . اما باز هم منتظرم ...

نشستــه اي بــه دلـم، بـا تمــام شــك و گمـان!!

 

خــدا بـه خيــر بـيـــارد خـداي خــــوب جهان

 

 

نـــوازشي كُــــن و مـــن را بگيـــر زيـــر پرت

 

دُرسـت مثـــل ِپــري خــانـُــمي قشـنـگ و جوان

 

 

رسيـــدنم به تـو حتمـي است گـوش شيــطان كـر!

 

مــرا بــه رســــم قـشنـگـــت مقـــابــلت بنشان

 

 

منـي كـه دل خـوشي ام بغـض هـاي تـوي گلـوست

 

مــرا بــه سمـت شكفـتـن بــه سمـت خـود برسان

 

 

بـهــار،آمـــده امـــا هنــــوز تـــوي خُــــودَم

 

گـــرفتــه ، خستـــه و سردم ، بــدون نــام و نشان

 

 

هميـشــه تـــوي اتــاقــــم دو مــاه مهمــان است

 

دو مـاه مشــكي و زيـبـــا دو مـــاه تيــــز و كمان

 

 

كنــار گـــوشـه ي قلبت بگـــو كه سـهم من است!

 

مـــرا بـه سمـت جنـــــوبي تـَـريـن ِ خـود بكشان!

 

 

دوبـــاره بـا تــواَم امـّـا بـــــدون شـــك و گمان

 

فقــط بيـــا كمــي از شهــــد خـود به مـن بچشان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 7:11  توسط محمد فرخ طلب  |