تبليغاتX
محمد فرخ طلب

محمد فرخ طلب

گوشه به گوشه

خدایا مرا در آغوش بگیر

                              پر از بوسه های مهربان

کآسمان گر بگیرد

تَر  تَر  تَر  ،  تـَــــــــــرانه

از تو به ما رسیده یه بغض بی اراده

پشت به پشت یلدا پشت سرت پیاده

گوشه به گوشه رفتی ، سایه به سایه بودیم

از تو نمیشه پنهون ، حرف و سخن زیاده

ما پر رد پاتیم از تو نشونه داریم

خنده بعیده از ما زخم زمونه داریم

حق بده ما خسته ایم ، مدتیه بی نفس

جاده رو از ما نگیر تا بکشی پاتو پس

رو تن این جاده ها جای دو تا رد پاس

فرصت و از ما نگیر حرفای ما رو هواس

**

سر  ندُوون ما رو باز ، راه تو طولانیه

وقت سفر کردنات قلب ما طوفانیه

 

محمد فرخ طلب

رشت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:29  توسط محمد فرخ طلب  | 

نه به داره نه به باره اشک ما رو در میاره !!!

ü    حضرت محمد ، پیامبر خوبی ها (درود خدا بر او باد) : سخاوت درختی از درختان بهشت است که شاخه های آن در دنیا آویزان است . هر کس با سخاوت باشد ، خود را به شاخه ای از شاخه هایش آویزان کرده است و آن شاخه او را به بهشت می کشاند .

 

ü       این مطلب را در وبلاگ عالین نجاتی خواندم و  تحلیل جالبی است!!

استاد چونگ : تکامل هر یک از افراد بشر در چند مرحله بعمل می آید ولی مراحل عمومی که در همه موارد صادق است سه مورد است : نخست بیدار کردن احساسات لطیف و افکار بلند به وسیله اشعار و سرود های عالی ، زیرا این ها صورت های زیبا و دل ربای زندگی پاک و با صفا را نشان می دهند و می آموزند . دوم استوار ساختن این صورت ها به وسیله اعمال روزانه زندگی . سوم تکمیل این اعمال و اشکال به وسیله موسیقی ، زیرا این صنعت رو حانی احساسات و افکار و کردار آدمی را با هم دمساز می سازد. کنفوسیوس(از کتاب مکالمات)

 

ü      غزل

یک سو توئی و آن طرف میز دیدنی است

دستان بی اراده ی من نیز دیدنی است

 

دندان به گوشه های لبم آشنا شده

در بین ما احاطه ی پاییز دیدنی است

 

من لحظه لحظه پیش تو هستم تکان نخور

این فصل خوب و خاطره انگیز دیدنی است

 

هر چند سمت و سوی شما آفتابی است

این آسمان ساکت و سر ریز دیدنی است

 

حالا لباس دور تن ات حرف می زند

این مرد پشت صحنه گلاویز ، دیدنی است

 

***

تصویر باز کوچه ، قدم های ریز ریز

تأثیر من به هر کس وهر چیز دیدنی است

 

ü      سپید

 

بی واژه حرف می زنم

                             با تو

یک آن کافی است

                         رها شوم

در آغوش ات 

تصور کلمه لباس است

                         لباس در تن هر کس

                                     مثل این شعر که شاید

برایت گشاد باشد

 

             خوردنی های زیادی هست

                          مثل تو

    اما

           هر وقت میل می کنم

 تو را

                                                 عطسه ام می گیرد

در حرکتی و فقط کام می گیری

بخند

                    سرفه امانم را بریده

.

.

.

 راستی :

 

       از آغوش منظور خاصی ندارم!!

 

ü      رباعی

ای عشق ...

باید همه جا رو به تو تعظیم کنیم

دیدار تو را وارد تقویم کنیم

بالا تر از آنی که فقط مال کسی

                                                 بگذار تو را با همه تقسیم کنیم

ü      ترانه

نه به داره نه به باره

اشک ما رو در میاره

سر شب تا خود فردا

شُر شُر حادثه داره

هر کسی باشه همینه

آره این رسم زمینه

فاصله فکر عبوره

واسّادن عین غروره

***

رو به راهی گریه دارم

پر خنده زار و زارم

دل پری باشه برا من

ای بلا نسبت آهن !!

پا به پا شو جاده جوره

واسّادن عین غروره

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 4:41  توسط محمد فرخ طلب  | 

دل تنگی

بهانه های زیادی برای دلتنگی و شادی هست . من در این کوچه ها دنبال یقین عشق می گردم و چشمم به راه . گاهی دلتنگ گاهی غمگین گاهی شاد گاهی گاهی ...

خواهرم ازدواج کرد و رفت به خانه ی قشنگش و زندگی مشترکش را آغاز کرد . اکنون هم در راه مشهد هستند . همین کافی است برای دل تنگی هام . منی که بی دلیل دل گیرم . شادم به شادی شان و این که هر دو خوب اند اما نمی توانم انکار بکنم حس عجیب صدایم را . و حالا این منم به سپیدی یک غزل و ترانه ای که یادم آمده ...

تقدیم به قلب مهربان شما

 

 

نگران ایستاده ای و به پرچین های بافته ات

نگاه می کنی که گله گله رام تو بودند

نیمه شب ها

برهنگی ام را می پوشم

کوچه لباس هایم را اشتباه می بیند

در من چیزی فرا تر از دیوار های کاهگلی معمولی است

می توانی صبور باشی

اما تو حرف های خودت را هر جا اخم کنم

جا می گذاری

فکر کن اگر این پیشانی

چروک های یک مرد اتو کشیده باشد

من طرح می کنم

می پیچم

می پیچانم

و به جای انگشت های کوچکت وا می کنم

گره گره

 قلبم را

هوا خنک است

من خوبم

تو عرق کرده ای

زبان سرت نمی شود

من سر پایین چشم هایم به جای تو می بیند

دست کم بگیر

افتادنم را

دست کم نگیر

دستم را

از پرچین های دور خانه ات دلم می گیرد

من آن طرف رود

منتظرم

بافتنی هایت تمام نشد ؟؟

 

 

و ترانه ی دل تنگی

 

 

با تو عاشقانه گفتن یه شکوه پاک و ساده اس

رقص بی بهونه ی دل پا به پای خیس جاده اس

تو یه چشمه از خیالی خیسه از تو گونه هامون

می ده حس گریه بودن دست تو به شونه هامون

فارغ از هجوم تردید مثل آینه صاف و ساده

چاره ی نخوردن چشم واسه تو و ان یکاده

مهر پیشونی ندارم ! منو از سفر جدا کن

بکش از میون حرفا عادتا رو جا به جا کن

باید از خدا بپرسی ، با ستاره در به در شی

آره اشتبا نکردم ... ، می تونی ستاره تر شی

واسه خاطرت ندیدم واسه خاطرت نبودم

فکر احتیاج دستات شده طرح تار و پودم

***

من زمین بی نصیبم تو یه آسمون سخاوت

زیر طاق پر ستاره ت پر سفره های برکت

سرد راه تنگ سینه م هیزما رو شعله ور کن

گاهی ام شبیه ما باش این یه بارو ساده سر کن

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:29  توسط محمد فرخ طلب  |