تبليغاتX
محمد فرخ طلب - ترانه

محمد فرخ طلب

!عشق را بو می کشم

همیشه برعکسم. نمی دونم چرا. مثلاً این روزها تو شلوغی، خلوتم. تو هیاهو ساکتم و تو جنب و جوش آرومم. این روزا چقدر قدم زدن بهم می چسبه. موسیقی گوش میدم و حواسم به اطراف جمعه اما از خودم پرته. همیشه از زیر بارون دعا کردن خوشم اومده. چه مستجاب بشه و چه...

     اما تازه متوجه شدم دعام برای خودم نمی برّه! یه دوستی دارم چند روزی بود به غمی جانسوز مبتلا شده بود.  زیر بارون براش دعا کردم و مستجاب شد!!

     چند وقته همش حس می کنم می خواد شعرم بیاد، اما نمیاد. درست مثل اینکه می خواد عطسه ت بیاد اما نمیاد. چه حالی داری اگه این جوری بشی؟ من همون حالو دارم!

     سال یک هزار و سیصد و نود داره میاد. 1365 سال و 17 روزشو نبودم! اما بقیه شو بودم و هستم. از خدا می خوام اگه باقی بودم، خوب باشم. نمی خوام کدر باشم. آره، نمی خوام. روشنی خوبه، مهربونی خوبه و هر چیز که خوبه!

     می خوام و می خوام که بیرون بیام از خودم و از هرچه که ناگزیر در اون هستم. لطفاً برام دعا کنید. منم براتون دعا می کنم.

     خیلی چیزای دیگه م هستن که دوست دارم. اگه تو این چند روز به ذهنم رسید میام اضافه شون می کنم!

و همچنان جور این روزهامو دیروزهام می کشند:


یه گوشه از ته قلبت برای من سوا کن

دلم تنگه دلم تنگه برای من دعا کن

بزار از من برا تو یادگاری جا بمونه

کتاب قصه مون دنیا به دنیا وا بمونه


ببین تنهائیا، تنهائیا، تنهائیامو!

ببین دلشوره و دلشوره و بی تابیامو!


من از آغوش تو چیزی نفهمیدم؛ بفهمم

مث شبنم چکیدم، راضیم، راضی به سهمم

شبیه بچه ها گریه م گرفته، ماه من کوو؟؟

پر از اشکم، پر از ابرم، پر از مه، راه من کو؟


ببین تنهائیا، تنهائیا، تنهائیامو!

ببین دلشوره و دلشوره و بی تابیامو!


اسفند 1389

رشت



نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 4:13 توسط محمد فرخ طلب|


یادم مياد پر از كلمه بودم و حرف. تنها بودم اما با تنهاييام تنها نبودم.امروزم تنهام. اما تنهايي امروزم فرق مي كنه. چون با تمام تنهاييام بازم تنهام!

      يه جوري شدم. حرفم نمياد. نه با كسي نه با چيزي. حتي با قلم و كاغذ. پر از گفتنم اما انگار نوك زبونمو بريدن.دوس دارم از بند خيلي فكرا خلاص شم. گاهي فكر مي كنم چقدر پيچيده م. خيلي به خودم فكر مي كنم. آخرش از خودم سردرد مي گيرم و ميگم: بس كن ديگه؛ تو به اين سادگي، اينقد فكر كردن نمي خواد! بدجور دارم تو هوا چرخ مي خورم.

و یک ترانه:

 

حلالم كن كه هرگز من

نبودم دلبخواه تو

برو دنبال روياهات

خدا پشت و پناه تو

 

بمونه پيش ما بانو

دلم از تو پر درده

نميدوني عزيز من

غمت با من چه ها كرده

 

ميون جمع مي خندم

ولي چشمم پُرِ  اشكه

ببخش اين مرد تنها رو

اگه اشكش دم مشكه

 

تو بي من اول راهي

هزارون گل سر راهت

بشينه غنچه ي لبخند

به روي صورت ماهت

 

لبات خندون پر از آواز

شبت آروم و مهتابي

پر از پرواز پروانه

شبا وقتي كه مي خوابي

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 15:38 توسط محمد فرخ طلب|

خدایا مرا در آغوش بگیر

                              پر از بوسه های مهربان

کآسمان گر بگیرد

تَر  تَر  تَر  ،  تـَــــــــــرانه

از تو به ما رسیده یه بغض بی اراده

پشت به پشت یلدا پشت سرت پیاده

گوشه به گوشه رفتی ، سایه به سایه بودیم

از تو نمیشه پنهون ، حرف و سخن زیاده

ما پر رد پاتیم از تو نشونه داریم

خنده بعیده از ما زخم زمونه داریم

حق بده ما خسته ایم ، مدتیه بی نفس

جاده رو از ما نگیر تا بکشی پاتو پس

رو تن این جاده ها جای دو تا رد پاس

فرصت و از ما نگیر حرفای ما رو هواس

**

سر  ندُوون ما رو باز ، راه تو طولانیه

وقت سفر کردنات قلب ما طوفانیه

 

محمد فرخ طلب

رشت

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:29 توسط محمد فرخ طلب|

ü    حضرت محمد، پیامبر خوبی ها(درود خدا بر او باد): سخاوت درختی از درختان بهشت است که شاخه های آن در دنیا آویزان است. هر کس با سخاوت باشد، خود را به شاخه ای از شاخه هایش آویزان کرده است و آن شاخه او را به بهشت می کشاند.

 

ü       این مطلب را در وبلاگ عالین نجاتی خواندم و  تحلیل جالبی است!!

استاد چونگ: تکامل هر یک از افراد بشر در چند مرحله بعمل می آید. ولی مراحل عمومی که در همه موارد صادق است سه مورد است:

نخست بیدار کردن احساسات لطیف و افکار بلند به وسیله اشعار و سرود های عالی، زیرا این ها صورت های زیبا و دلربای زندگی پاک و با صفا را نشان می دهند و می آموزند.

دوم استوار ساختن این صورت ها به وسیله اعمال روزانه زندگی.

سوم تکمیل این اعمال و اشکال به وسیله موسیقی، زیرا این صنعت روحانی احساسات و افکار و کردار آدمی را با هم دمساز می سازد.

کنفوسیوس(از کتاب مکالمات)

 

  غزل

یک سو توئی و آن طرف میز دیدنی است

دستان بی اراده ی من نیز دیدنی است

دندان به گوشه های لبم آشنا شده

در بین ما احاطه ی پاییز دیدنی است

من لحظه لحظه پیش تو هستم تکان نخور

این فصل خوب و خاطره انگیز دیدنی است

هر چند سمت و سوی شما آفتابی است

این آسمان ساکت و سر ریز دیدنی است

حالا لباس دور تنت حرف می زند

این مرد پشت صحنه گلاویز، دیدنی است

 ***

تصویر باز کوچه، قدم های ریز ریز

تأثیر من به هر کس وهر چیز دیدنی است

 

ü      سپید

 

بی واژه حرف می زنم با تو

یک آن کافیست رها شوم در آغوشت 

تصور کلمه لباس است

لباس در تن هر کس

مثل این شعر که شاید برایت گشاد باشد


 هر وقت میل می کنم تو را،  عطسه ام می گیرد

در حرکتی و فقط کام می گیری

بخند،  سرفه امانم را بریده!


 

  رباعی


باید همه جا رو به تو تعظیم کنیم

دیدار تو را وارد تقویم کنیم

بالا تر از آنی که فقط مال کسی

                                                 بگذار تو را با همه تقسیم کنیم

   ترانه

نه به داره نه به باره

اشک ما رو در میاره

سر شب تا خود فردا

شُر و شُر حادثه داره

هر کسی باشه همینه

آره این رسم زمینه

فاصله فکر عبوره

واسّادن عین غروره

***

رو به راهی گریه دارم

پر خنده زار و زارم

دلپُری باشه برا من

ای بلا نسبت آهن!

پا به پا شو جاده جوره

واسّادن عین غروره

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 4:41 توسط محمد فرخ طلب|

بهانه های زیادی برای دلتنگی و شادی هست. من در این کوچه ها دنبال یقین عشق می گردم و چشمم به راه. گاهی دلتنگ، گاهی غمگین گاهی شاد.

خواهرم ازدواج کرد و رفت به خانه ی قشنگش و زندگی مشترکش را آغاز کرد. اکنون هم در راه مشهد هستند. همین کافی است برای دل تنگی هام. منی که بی دلیل دل گیرم. شادم به شادی شان و این که هر دو خوبند اما نمی توانم انکار بکنم حس عجیب صدایم را. و حالا این منم به سپیدی یک غزل و ترانه ای که یادم آمده!

تقدیم به قلب مهربان شما

 

 

نگران ایستاده ای و به پرچین های بافته ات

نگاه می کنی که گله گله رام تو بودند

نیمه شب ها

برهنگی ام را می پوشم

کوچه لباس هایم را اشتباه می بیند

در من چیزی فرا تر از دیوار های کاهگلی معمولی است

می توانی صبور باشی

اما تو حرف های خودت را هر جا اخم کنم

جا می گذاری

فکر کن اگر این پیشانی

چروک های یک مرد اتو کشیده باشد

من طرح می کنم

می پیچم

می پیچانم

و به جای انگشت های کوچکت وا می کنم

گره گره

 قلبم را

هوا خنک است

من خوبم

تو عرق کرده ای

زبان سرت نمی شود

من سر پایین چشم هایم به جای تو می بیند

دست کم بگیر

افتادنم را

دست کم نگیر

دستم را

از پرچین های دور خانه ات دلم می گیرد

من آن طرف رود

منتظرم

بافتنی هایت تمام نشد ؟؟

 

 

و ترانه

 

 

با تو عاشقانه گفتن یه شکوه پاک و ساده س

رقص بی بهونه ی دل پا به پای خیس جاده س

تو یه چشمه از خیالی خیسه از تو گونه هامون

میده حس گریه بودن دست تو به شونه هامون

خالی از هجوم تردید، مثل آینه صاف و ساده

چاره ی نخوردن چشم، واسه تو و ان یکاده

مهر پیشونی ندارم منو از سفر جدا کن

بکش از میون حرفا عادتا رو جا به جا کن

باید از خدا بپرسی، با ستاره در به در شی

آره اشتبا نکردم، می تونی ستاره تر شی

واسه خاطرت ندیدم واسه خاطرت نبودم

فکر احتیاج دستات شده طرح تار و پودم

***

من زمین بی نصیبم تو یه آسمون سخاوت

زیر طاق پر ستاره ت پر سفره های برکت

سرده راه تنگ سینه م، هیزما رو شعله ور کن

گاهی ام شبیه ما باش، این یه بارو ساده سر کن

 

 محمد فرخ طلب

رشت

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:29 توسط محمد فرخ طلب|


آخرين مطالب
» بوسه!
» آفت دین و دنیا
» هنگام سحرگاه
» مثل شبنم
» همینم که همینم
» حرف های مگو
» سرخي ام از توست
» شبت آروم!
» شراب و شیرینی
» دلبران
Design By : Pars Skin