بی نام
تصور کن چیزی را توی ذهن ات مدام می گویی و قرار است کاری انجام بدهی . اما ناگهان می بینی زمان گذشته و کاری انجام نشده .
دیر از خواب بلند شده بودم . ساعت 20 دقیقه به 8 بود . همین لحظه بود که عقربه های ساعت با سرعت هر چه تمام تر چرخیدند . با هر بار چرخیدن شان انگار سیلی محکمی توی گوش ام می زدند . این نوازش های آب دار کافی بود که به ترفه العینی از خواب آلودگی رها شوم .
می دانستم که حتماً دیر خواهم رسید . اما باید بر سر این که چقدر دیر برسم تصمیم می گرفتم. سر انجام قرار شد به جای مینی بوس با سواری بروم و 300 تومان ناقابل اضافه بپردازم . حالا خوشحال از این که سوار بر اسبی بال دار و سفید رنگ می خواهم از روی شلوغی خیابان ها بپرم. ولی خیلی زود این اسب سفید ، بال هایش ریخت و رنگ از چهره اش پرید . تا تکان خوردم سوار یک پژوی زرد رنگ شده بودم !!
از همان نگاه اول نتوانست دلم را به دست آورد . کمی پس از راه افتادن بود که دیدم دست بر قضا دلم پر بیراه نرفته بود . زبان بسته انگار سرفه اش گرفته بود !
بیچاره از ترس صاحب اش حتی جرات نداشت سرفه اش را بشکند . حالا من مدام به راننده اش بد و بیراه می گفتم که : « چرا پاشو روی این پدال صاحب مرده اش فشار نمی ده ؟ مگه نمی دونه من دیرمه؟!! حالا باید سیصدتومن پول زبون بسته رو هم اضافه و بیخود توی جیب مبارکش بریزم .» آن قدر با خودم غرو لندکردم تا که رسیدم .
همین که پیاده شدم آمدم بادی به غبغب بیندازم که : « منم منم بز بزه ها . ایهااناس بالاخره رسیدم . » که جیغ بلندی به گوشم رسید . دسته ی کیف نگون بخت من بود که با سرعت شگفت انگیزی سقوط کرده بود. بدشانسی از این بیش تر؟
با اعصابی خرد چشمهایم را بستم . بی اختیار صورتم را به سوی آسمان گرفتم . برای مدتی کوتاه یادم رفته بود که کنار خیابان ایستاده ام. همین که چشم هایم راباز کردم منظره ی خوشایندی را دیدم. یک دسته گنجشک که بسیار شاد وخوشبخت به نظر می آمدند،روی سیم چراغ برق نشسته بودند . کمی که دقیق شدم حس کردم به چیزی می خندند. « نکنه دارن به من می خندن. حالا که اینطوره دق ودلی هامو سرشون خالی می کنم و زهره شون رو می -ترکونم .»
خواستم فریاد بزنم که یاد یک جمله ی اتازونی افتادم :{دنیا به مثابه یک دوربین عکاسی است .لطفا لبخند بزنید تا عکستان خوب بیفتد.}
انگار که خواسته باشنداز من عکسی به یادگار بگیرند ، قیافه گرفتم و آماده ی عکس گرفتن شدم. دست ها را در امتداد کتم رها کردم و کمی متمایل به نیم رخ ، راست ایستادم. سرم را به سمت جلو ثابت کردم و لبخند ملیحی زدم . سه ، دو ، یک . اما خبری از نور فلاش نبود . یک آن احساس کردم شبیه احمق ها شده ام . این بود که فریاد فروخورده رابا مقیاس بیشتری بر سر گنجشکهای زبان بسته خالی کردم. بیچاره ها با دستپاچگی خاصی ،کاسه کوزه هاشان را جمع کردندو حالا ندو کی بدو . از این منظره بسیار خنده ام گرفته بود . اما نه از روی بدجنسی . البته شاید هم همین طور بود. اماغ مطمئنم هرکس دیگری هم اگرجای من بود همین طور می خندید و ریسه می رفت . آخر بنده های خدا یک جور پا به فرار گذاشتند که همانا آنها فروشنده های کنار خیابان هستند و من هم مامور سد معبر شهرداری ام !
***
دیدم اگر بخواهم در انتظار تاکسی بمانم بیشتر دیرم خواهد شد. این بود که در کنار خیابان راه افتادم تا هر وقت تاکسی آمد دست تکان بدهم . همین که به خودم آمدم ، دیدم تمام راه را پیاده گَز کرده ام و وارد محیط دانشگاه شده ام . البته دانشگاه که چه عرض کنم . بیشتر شبیه به مدرسه ها ی کوچک دوران ابتدایی ام بود تا دانشگاه . هر کس ندیده باشد فکر می کند چه خبر است ! ؟
همین که ذهنم را خلوت کردم ، وارد کلاس شدم . خدای من چرا همه با تعجب به من نگاه می کنند ؟ طوری به من نگاه می کردند که گویی به جای ورود به مدرسه ی پسرانه وارد مدرسه ای دخترانه شده ام.اما نه من می خواستم به مدرسه ای پسرانه بروم و نه آن جا مدرسه ای دخترانه بود . با اوقات تلخی سر جایم نشستم . آه ، من رسیده بودم .