جنگ قالب ها
جنگ قالب ها
بسیار روشن است که ستیزه جوئی در هیچ امری شایسته نیست و انسان را از اصل هر رویداد دور می سازد. متاسفانه امروزه می توان مصداق های فروانی از ستیزه جویی را در بخش های مختلف جامعه نام ببریم . چه در متن جامعه و روابط انسان ها و چه در امور فرهنگی ، اقتصادی ، سیاسی و هنری ..
اما آنچه مورد بحث ماست ، حوزه ی ادبیات وخاصه شعر فارسی است . آن ها که علاقه مند به شعر هستند ، کم و بیش و کسانی که شعر را به طور جدی دنبال می کند و دستی بر آتش شعر دارند به طور ویژه با این سوال رو به رو شده اند :
شعر کلاسیک یا شعر نو ؟!
پاسخ به این پرسش می تواند به خودی خود بسیار مفید باشد و نقشی روشنگرانه داشته باشد. اما مدتی است از نقش چالشی و سودمند بیرون آمده و بیشتر شبیه به طبل آغاز جنگ شده . این تشبیه برای آن دسته از خوانندگانی که از وضعیت انجمن های شعر مطلع هستند ، تداعی کننده ی بسیاری از حرف ها و مناقشه ها خواهد بود . اگر بخواهیم مسئله را بیشتر تشریح کنیم ، باید بگوییم در ارتباط با این مسئله با دو طیف از مخاطبان شعر رو به رو هستیم . طیفی که به شکل مستقیم و صریح به شعر کلاسیک ایراد می گیرند . و آن را فاقد توانایی لازم برای ارائه ی اندیشه ها و دغدغه های امروز شعر می دانند . و طیفی دیگر که در برابر این پرسشش قرار دارد ، طیف طرفداران شعر کلاسیک فارسی است . کسانی که به شعر کلاسیک ایراد می گیرند در صحبت هایشان وجود وزن و قافیه را یکی از معضل های این سبک می دانند و آن را موجب تکرار و سطحی گویی می دانند و بارها به طور مستقیم و غیر مستقیم تصریح کرده اند که بسیاری از شعر های کلاسیک در حیطه ی محتوا و مضمون دچار تکرار و تقلید اند . و اگر عنصر وزن و قافیه را از آن ها بگیریم با متنی شبیه به متن هایی دیگر از همین دست اشعار روبه رو خواهیم بود . و نمونه ی آن در طول بیش از 1000سال شعر فارسی به تکرار دیده شده . و این که در این عمر طولانی ، بزرگانی چون سعدی ، حافظ ، مولوی ، گوی سبقت را از دیگران ربوده اند و حرف آخر را زده اند . و دیگر شعر کلاسیک حرفی برای گفتن ندارد!
البته اگر بخواهیم بیشتر از این به تشریح صحبت های کسانی بپردازیم که به شعر کلاسیک ایراد می گیرند ، این نوشتار به درازا خواهد انجامید . پس جان کلام این طیف را بیان کردیم و حال چند پرسش و اندکی صحبت .
مگر نه این که امور مهم عالم که مورد توجه انسان است بیش از چند مورد نیست ؟ آیا همه ی آن ها از خداشناسی ، هستی شناسی ،خودشناسی ، مرگ ، زندگی و هنر و ... را می توان در مدار عشق قرار داد ؟ آیا بزرگان علم و ادب جهان در این مورد صحبت نکرده اند ؟ آیا به بیان نظریه ها و تحلیل ها و جهان بینی های خود نپرداخته اند ؟ آیا هر کدام از آن ها در راستای بیان نظر های خود زبان و شیوه ی ارائه ی خود را نداشته اند؟ و آیا حرفی را که در حوزه ی هنر و در قالب مجسمه سازی ، نقاشی ، خطاطی ، موسیقی و ... گفته شده ، نمی توان در حوزه ی ادبیات و در قالب کلام آورد و آیا نمی توان همین حر ف ها را در حوزه ی فرهنگ ارائه داد ؟
اگر پاسخ شما به تمامی این پرسش ها مثبت خواهد بود . و این نشان دهنده ی یکسان بودن جان کلام و بن مایه ی مشترک هنر ، فرهنگ و ادبیات است . پس تا اینجای بحث مشخص شد تفاوت در قالب های ارائه ی یک موضوع ، باعث تفاوت در خود موضوع نمی شود . بر فرض مثال نباید موسیقی در مقابل نقاشی و یا مجسمه سازی در مقابل شعر بایستد . حال آن که موضوع مورد بحث ما یعنی شعر کلاسیک و نو ، هر دو در یک حوزه واقع اند و به هر دوی آن ها شعر می گویند . پس می توان به سراغ یک احتمال رفت . تفاوت این دو در کهنه یا تازه بودن زبان آن ها ست !
اما باید گفت به فرض کلاسیک بودن و پیروی از اصول کلاسیک شعر فارسی آیا ممکن نیست زبان شعر، نو و دارای قابلیت های ارائه برای شعر امروز باشد؟ پاسخ این سوال بسیار روشن است و می توان نمونه های فراوانی از اشعار شاعران جوان را که در کتاب ها ، مطبوعات ، اینترنت و...را مثال زد . حتی در شعر کلاسیک امروز جریانی وجود دارد که با زبان صمیمی و امروزین تلفیق شده که از آن با نام شعر نو کلاسیک یاد می شود . پس این احتمال هم نمی تواند مورد قبول واقع شود . چون در نقطه مقابل می توان بسیاری از اشعار نو (خاصه شعر سپید) را مثال زد که دارای زبانی کهنه هستند . بنابراین می توان گفت شعر نو قابلیت ندارد ؟ حال اگر موضوع و زبان نمی تواند پاسخ ما باشد ، باید کجا به دنبال پاسخ خود بگردیم ؟ نکند تلقی هامان از شعر متفاوت است ؟ اما مگر می شود بر سر چیزی که روشن و واضح است تلقی ها ی متفاوت داشت ؟ نمی خواهیم به سراغ تعاریف کتاب ها و روایت ها ی متفاوت آن ها برویم . اما آن چه مشخص است ، شعر با همراهی اندیشه ، زبان و خیال اتفاق می افتد . حرکت توامان این سه عنصر است که به یک نوشته تشخص می دهد و آن را شعر می کند . اگر به تعاریف قدیم مراجعه کنیم می بینیم علاوه بر این عناصر ، عروض (وزن و قافیه ) را هم بدان افزوده اند . اما اگر بود و نبود وزن و قافیه ، موجب شود تشخص یک شعر از بین برود ، باید گفت : شعر حافظ و سعدی در شعر کهن و یا شعر مرحوم حسین منزوی ، محمد علی بهمنی و یا قیصر امین پور در شعر معاصر ما ، باید در حوزه ی دیگری مثلا نثر ادبی قرار بگیرد !
اما آیا چنین کاری ممکن است ؟ برای توضیح بیشتر چند نمونه از اشعار حافظ را مطرح می کنیم :
خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک
گر ماه مهر پرور من در قبا رود
بیایید عنصر وزن را از این بیت بگیریم و آن را به نثر تبدیل کنیم : هرگاه یار همچون ماه من که در زیبایی یکتا و بی مانند است از نظر ها پنهان شود خورشید از شرق سینه چاک و گریان ،سراسیمه و شتابان بیرون خواهد آمد و دل نگران او خواهد شد . آیا می توان این بیت را خالی از زبان ، اندیشه و خیال دانست؟ و در جای دیگر می فرماید:
ز عشق نا تمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبارا
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخارا
آیا می توان نگاه انتقادی حاصل از اندیشه مداری و استفاده از ظرفیت های زبانی و تلمیح ها و آرایه ها ی موجود در این بیت را نادیده گرفت ؟ مفهوم و راهکاری که در این ابیات موجود است به تنهایی می تواند الگوی برخورد بسیاری از ما و بسیاری از اندیشمندان ما باشد . که دقیقا از همان نقاطی که در این ابیات به آن ها اشاره شده دچار مشکلیم . حال نمونه هایی از شعر معاصر :
همواره عشق بی خبر از راه می رسد
چونان مسافری که به ناگاه می رسد
وا می نهم به اشک و به مژگان تدارکش
چون وقت آب و جاروی این راه می رسد[1]
تصویر ناگهانی عشق را می بینید !؟ آیا زبانی نو استفاده نشده ؟ اندیشه چطور ؟ آیا خیال در کلمه کلمه هایش جاری نیست ؟
حال نمونه ای دیگر :
درختم گر چه گاهی چشم بر افلاک دارم من
همیشه ریشه اما در نهاد خاک دارم من
بگو در سایه سارم دوست یا دشمن بیاسایند
نگویی تا که از ایثار خود امساک دارم من [2]
همان طور که می بینید این دو بیت سرشار از اندیشه های اجتماعی ، اخلاقی ، و عرفانی است که با زبانی گویا و روان و خاصه خیال انگیز بیان شده . نمونه ای دیگر :
بعد از عبور ، فاصله ها را شناختم
بی را شناختم من و با را شناختم
مطلعی زیبا از غزلی بسیار زیبا . آیا اندیشه و ارائه ی زیبای آن در قالب زبان ، کنجکاوی و علاقه ی شما را بر نمی انگیزد که پی گیر این پرسش هستی شناسانه باشید ؟ حال بیت بعد :
جغرافیای شهر تو چندان شگفت نیست
این بام این دوگانه هوا را شناختم[3]
در این بیت مواجه ایم با پاسخی در لفافه و بی نهایت ابهام آمیز . آیا این یکی از ویژگی مهم شعر نیست ؟ مخاطب اگر ترغیب نشود ، به دنبال شعر نخواهد آمد . این خیال انگیزی است که به وجود آورنده اشتیاق شنیدن است . و ابهام شاعرانه نیز نوعی از خیال است . و چه خوب است وقتی شاعر می خواهد از تنهایی و دلتنگی سخن بگوید ، بدون پرداختن به یاس و ناامیدی ، این مفهوم و درد مشترک عرفانی را که بار ها مورد تکیه ی شاعران بوده ، با زبانی نو و صمیمی و دیگر گونه بگوید . حال نمونه ای دیگر از شاعر بیت های بالا :
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانم ات ، بنشین غمی نیست !
و از این نمونه ها فراوان است و برای اینکه بحث مان به درازا نکشد ، به آوردن ابیاتی نمونه از مرحوم قیصر امین پور بسنده می شود . لازم است بگویم این ابیات از لحاظ زیبایی زبان ، تصاویر و اندیشه های جاری در آن مورد بررسی است :
قوم و خویش من همه از قبیله ی غم اند
عشق خواهر من است ، درد هم برادرم
**
پیش بیا پیش بیا پیشتر
تا که بگویم غم دل بیشتر
دوست ترت دارم ات از هرچه دوست
ای تو به من از خود من خویش تر
دوست تر از آن که بگویم چقدر!
بیشتر از بیشتر از بیشتر!
***
ای از بهشت ، باز دری پیش چشم تو
افسانه ای است حور و پری پیش چشم تو
صورتگران چین هم انگار خوانده اند
زیبا شناسی نظری پیش چشم تو
***
می خواهم ات چنان که شب تشنه خواب را
می جویم ات چنان که لب تشنه آب را
محو توام چناک که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
و این نمونه ها بیش تر از شعر معاصر و کم تر از شعر کهن فارسی بود . زیرا هدف ما بررسی شعر کلاسیک امروز است و پاسخ به این پرسش که آیا شعر کلاسیک ظرفیت هایی محدود دارد ؟
حال باید گفت وجود عروض نه تنها بر پیکر شعر کلاسیک و رسائی فریاد آن آسیبی وارد نمی کند ، بلکه می توان گفت چیزی افزون بر شعر سپید دارد . به دیگر زبان وجود آن علاوه بر زیبائی دو چندان بهدر هم تنیدگی واژگان و نمود تناسب های موسیقیایی می انجامد . که خود ابزاری است برای ارتباط بیش تر . حال آنکه بحث سطحی گویی و بهره برداری نکردن از ظرفیت های زبانی در بسیاری از شعرهای سپید هم وجود دارد . این روزها از این دست شعر ها فراوان است !
به بیانی دیگر باید گفت : بحث سطحی گویی یک آسیب است ودر هر قالبی می تواند ظهور کند و هرگز عرصه ی مشخصی برای آن وجود ندارد . از سویی دیگر می توان گفت : در شعر سپید این آسیب فراوان تر است و به دلیل وجود نداشتن عروض و این که بهره برداری از زبان ساده تر است ، با سهل انگاری ها و عریان گویی های فراوانی روبه رو هستیم . تا آن جا که در بسیاری از این اشعار ، گاه از خود پرسیده می شود تفاوت شعر و نثر چیست؟ نمونه های این اشعار بسیار است . مقصود ما از بیان این نکته ها همان طور که در ابتدا گفته شد ، نه ستیزه جویی است و نه مقابله . بلکه مقصود پرداختن به شعر است و این که شعر در قالب نمی گنجد .
شعر در قالب های گوناگون مخاطبان گوناگونی دارد . لازم به یاد آوری است که باید از ظرفیت های شعر سپید هم کمال استفاده را برد . همان طور که شاهدیم در سال های اخیر ، بسیاری از شاعران کلاسیک سرا در کنار پرداختن به شعر کلاسیک ، به سرایش شعر سپید نیز مبادرت کرده اند . و این نشان می دهد که شعر مرز نمی شناسد و کسانی که به جبهه گیری در مقابل شعر کلاسیک می پردازند ، همانا در مقابل 1000 شعر فارسی ایستاده اند . این استدلال که بجز شعر حافظ ، سعدی و مولوی شعر کلاسیک دیگر حرفی برای گفتن ندارد ، دور از خرد است . عده ای هم می گویند : شعر سپید از این پس ، دیگر آن شاعرانگی را که در شعر شاملو و فروغ وجود داشته به خود نخواهد دید . این فکر هم دور از خرد است .
پس بهتر است بپذیریم که شعر ، شعر است . و محدوده و قالب نمی شناسد . مهم این است که گذر زمان و مخاطب ، ماندگاری شعر را مشخص خواهد ساخت . همان طور که شعر کهن فارسی بیش تر از 1000 سال طول عمر دارد . و هرگاه می خواهیم از آن یاد کنیم به سراغ نمونه های ناب و حقیقی از این نوع شعر می رویم ، در آینده نیزبا شعرهمین گونه برخورد خواهد شد و شعر بدون این که بحث قالب آن مطرح باشد ، زنده خواهد ماند . و چه راست می گوید فروغ :
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی هانیست
کسی نمی خواهد،... باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام ... و حس باغچه انگار ... چیزی مجرد است
که در انزوای باغچه پوسیده است
حال باید شاعران فارغ از حرف ها و جنگ ها به شعر بیندیشند و بدانند که شعرهاشان می تواند گره گشای بغض های فروخورده و التیام بخش زخم های روحی و تعالی بخش معنوی انسان ها باشد . انسان ها می توانند حرف های نا گفته ی خود را از زبان آن ها بشنوند . آن جا که مرحوم حسین منزوی با زبانی سهل و ممتنع و با صمیمیتی که یک شاعر می تواند داشته باشد ، دریغ ناکانه می گوید:
وقتی تو گریه می کنی ای دوست ؛ در دلم
انگار ابرهای جهان گریه می کنند
و خوب است کلام آخر را به حافظ بسپاریم تا او متواضعانه بگوید:
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
1. حسین منزوی
2. حسین منزوی
3. محمد علی بهمنی
